تو گويى حديث جدايى و درد * نگارت نمايد رخ همچو ورد
پس آنگه بگويد دلارام من * كه بر خاكيان بر تو پيغام من
1535 بگو وصف رويم ابا خاكيان « 1 » * كه قدرم ندانند افلاكيان
به طاعت فزايند و تسبيح و ذكر * چو طفل نوآموز فارغ ز فكر
ستاره شمارند بر آسمان * ز خود غايبند و غم دوستان
تفاخر به افلاك و هيئت كنند * كه تا رخنه در دين و ملّت كنند
زمين در نبينند گنج گران * ز افلاك جويند سرّ جهان
1540 تو پيغام پنهان پنهان ببَر * به خاكىنهادان بىپا « 2 » و سَر
كه هستند مشتاق ديدار ما * برِ خلق بيكار و در كار ما
نه پيوند دارند و نه « 3 » برگ و ساز * هميشه « 4 » به دردند و با سوز و ساز « 5 »
نخواهند رويى به جُز روى من * همه مست محراب ابروى من
چو زلفم همىدون « 6 » به تاب اندرند * چو نوك سنانم شتاب اندرند
1545 وطن شان نباشد به جز كوى من * ندارند ميلى به جز سوى من
گواه قديمند بر ذات من * شناساى خويشند و مرآت من
جهانبخش كردم ابر غايبان * ندادم به جُز خود بدين صائمان
نديدند مالى ز ملك امير * يتيم زمانند و زار و فقير
نصيبى « 7 » ندارند از آز و هوس * من ايشان نوازم در اين خاك و بس « 8 »
هامش
( 1 ) . م : تو با خاكيان ؛ ج : ابر خاكيان .
( 2 ) . س ، ك : نهادان و بىپا .
( 3 ) . ن ، ج : نى .
( 4 ) . اصل : هميشه .
( 5 ) . اصل : ساز .
( 6 ) . ل ، ج : همىدان .
( 7 ) . ل : نشانى .
( 8 ) . ك : بعد از اين بيت دارد . غزوه حضرت رسالت ( ص ) .