تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
سليمان و لشگر چو آيد « 1 » به دشت * نماند به عالم دگر نفع و كشت 1515 به يك نيمه جو گر قناعت كنيم * همه جنس خود را شفاعت كنيم سليمان چو بشنيد از اين‌گونه گفت * چو غنچه بخنديد و چون گل شكفت تو اهل صوامع « 2 » چو آن مور دان * سليمان زبان‌دان مرغان جان « 3 » حريصان جوخوار شهوت‌پرست * عدوّ « 4 » شهيدان و شيران مست ز شيران مست و شهيدان درد * دو حرفى بگويم به گنجاى مرد 1520 همه مست عشقند و جوياى دوست * طلبكار مَغزند و فارغ ز پوست ملوكان جانند و شاه نظر * حريفان جامند و كان هُنَر به جز فكر جانان ندارند فكر « 5 » * كه پاكند و صافَند و جوياى بكر « 6 » جهانند و جانند و جان‌آفرين * ز سر تا قدمشان هزار آفرين و ليكن چو خاكند ابر « 7 » چشم غير * چو خورشيد و ماهند برِ اهل دير « 8 » 1525 غريب ديارند و مختار كُل * انيس حبيبند بىقال « 9 » و قُل و ليكن ز موران خرقه سياه * بگيرند مردم « 10 » به سويى پناه زمين درنسازند هرگز « 11 » وطن * ز بالا رسدشان طَبقهاى من كزين قدّ و بالاست سلوا و من * به راى من اين است حبّ الوطن « 12 » تو معنى أَسْرى بِعَبْدِهِ بدان * كه بيت‌الحرامَست اقصاى جان 1530 درين قد شمعَست نور إله * كه ليلى درين ليل بنمود راه ز خود درگذر تا به ياران رسى * به يارىِ ياران به جانان رسى چو جانان نمايد جمال آشكار * نه جبريل ماند نه مرسَل‌گزار « 13 »
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك : آمد . ( 2 ) . ج : اهل جهان را . ( 3 ) . س ، ك ، مصراع دوم : [ سليمان ز بادان و ( س : مرغانيان ) و ( ك : مرغابيان ) ] ( 4 ) . م : عدوى . ( 5 ) . ك : ندارند كار . ( 6 ) . ك : جوياى يار . ( 7 ) . ن ، ج ، س ، ك : بر . ( 8 ) . ج ، س ، ك : سير . ( 9 ) . ج ، س ، ك : قيل . ( 10 ) . ك : هردم . ( 11 ) . ل : هردم . ( 12 ) . ر . ك . احاديث و قصص مثنوى ، ص 388 ؛ امثال و حكم ، ج 3 ، ص 689 . ( 13 ) . ل ، ج ، س ، ك : گذار .