سليمان و لشگر چو آيد « 1 » به دشت * نماند به عالم دگر نفع و كشت
1515 به يك نيمه جو گر قناعت كنيم * همه جنس خود را شفاعت كنيم
سليمان چو بشنيد از اينگونه گفت * چو غنچه بخنديد و چون گل شكفت
تو اهل صوامع « 2 » چو آن مور دان * سليمان زباندان مرغان جان « 3 »
حريصان جوخوار شهوتپرست * عدوّ « 4 » شهيدان و شيران مست
ز شيران مست و شهيدان درد * دو حرفى بگويم به گنجاى مرد
1520 همه مست عشقند و جوياى دوست * طلبكار مَغزند و فارغ ز پوست
ملوكان جانند و شاه نظر * حريفان جامند و كان هُنَر
به جز فكر جانان ندارند فكر « 5 » * كه پاكند و صافَند و جوياى بكر « 6 »
جهانند و جانند و جانآفرين * ز سر تا قدمشان هزار آفرين
و ليكن چو خاكند ابر « 7 » چشم غير * چو خورشيد و ماهند برِ اهل دير « 8 »
1525 غريب ديارند و مختار كُل * انيس حبيبند بىقال « 9 » و قُل
و ليكن ز موران خرقه سياه * بگيرند مردم « 10 » به سويى پناه
زمين درنسازند هرگز « 11 » وطن * ز بالا رسدشان طَبقهاى من
كزين قدّ و بالاست سلوا و من * به راى من اين است حبّ الوطن « 12 »
تو معنى أَسْرى بِعَبْدِهِ بدان * كه بيتالحرامَست اقصاى جان
1530 درين قد شمعَست نور إله * كه ليلى درين ليل بنمود راه
ز خود درگذر تا به ياران رسى * به يارىِ ياران به جانان رسى
چو جانان نمايد جمال آشكار * نه جبريل ماند نه مرسَلگزار « 13 »
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك : آمد .
( 2 ) . ج : اهل جهان را .
( 3 ) . س ، ك ، مصراع دوم : [ سليمان ز بادان و ( س : مرغانيان ) و ( ك : مرغابيان ) ]
( 4 ) . م : عدوى .
( 5 ) . ك : ندارند كار .
( 6 ) . ك : جوياى يار .
( 7 ) . ن ، ج ، س ، ك : بر .
( 8 ) . ج ، س ، ك : سير .
( 9 ) . ج ، س ، ك : قيل .
( 10 ) . ك : هردم .
( 11 ) . ل : هردم .
( 12 ) . ر . ك . احاديث و قصص مثنوى ، ص 388 ؛ امثال و حكم ، ج 3 ، ص 689 .
( 13 ) . ل ، ج ، س ، ك : گذار .