گر اين بحر در نهر دهر آورى * ولايت چو گنجى به شهير آورى
ز شهرىِ دهرى « 1 » ولايت مجو * ز زاغان طريق هدايت مجو
كه هدهد شناسد ره آب صاف * سليمان نديدى ز هدهد ملاف « 2 »
1395 بگويم چه باشد معانى گنج * تجلّىِ عشقَست ابا « 3 » درد و رنج
جمالى از اين گنج معمور شد * وز ان نور شمعش على نور شد
تو پروانه گرد و بسُوز و مباش * پس آنگه شود بر تو اين رمز فاش
چو جسمت نماند همه جان شوى * چو اينت فنا شد « 4 » همه آن شوى
تتمهء حكايت
چو درّ يتيم شهنشاه دل * كه سالار جان است و آگاه دل
يتيم حزين مدينى سرشت * به امّيد ديدار و باغ بهشت
به نزديك آن گنج « 5 » ويرانه شد * چه گويم كه ساقى به ميخانه « 6 » شد
اگر دُور موسى « 7 » خضر بود پير * كنون پيرِ خضرَست طفل صغير « 8 »
جوانى كه بستد دل از دست پير * انيس فقيرَست و جان امير « 9 »
1405 نگهدار گنجست و داراى رنج « 10 » * ز رنجش چه باكَست داراى گنج
من اين گنج و رنج ار كنم آشكار * نه مفلس بماند نه كار و نه بار
همان به كه اين گنج باشد نهان * ابر چشم « 11 » جهّال و اهل زمان
كه چيزى كه آسان بود بىگمان * ز دستت بيفتد « 12 » يقين ناگهان
كه مضطر دعا گرددش مستجاب * منه گنج اى دل به جز در خراب
هامش
( 1 ) . س : ز شهرى و دهرى .
( 2 ) . س : به لاف .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك : با .
( 4 ) . س ، ك : اينت نماند .
( 5 ) . د ، ك : گنج و ويرانه .
( 6 ) . ن : ساقى ميخانه .
( 7 ) . ن ، ج ، س ، ك : بدوران موسى .
( 8 ) . ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ انيس ( س ، ك : امير ) فقير است جان امير ] .( 9 ) . ج ، س ، ك ( كلا ) :كنون خضر وقت است و طفل صغير * جوانى كه بستد دل از دست پير( 10 ) . د : درياى رنج .
( 11 ) . ن ، س : ابر قوم .
( 12 ) . س : نيفتد .