در آن درد و اندوه « 1 » زمانى گريست * ندانست ميلش ابر سوى كيست
چو بى خود به خود در فروشد دمى * كه آن دم نداند مگر آدمى
چو آدم در آن دشت عريان « 2 » و زار * به امّيد جامى بُد او در خمار « 3 »
1375 كه ناگه درآمد يكى دلنواز * به پيشش به خوبى چو شمع طراز
به لُطف و مَلاحت درآمد نشست * ز رويش جهان شد چو گلزار و كشت
چه خوش باشد آن دم كه دلخستهاى * درآيد طبيبش به گلدستهاى
دلش را نوازد گدازد دگر * گدازد نوازد بسازد « 4 » دگر
چو آن خضر دلجوى خانسوز او * عيان شد عيان شد به شب روز او
1380 ز آب حياتى كه خود خورده بود * وز ان گنج و بحرى كه پى برده بود
دو جامى بداد و بدادش نشان * كه اين بحر و آن گنج « 5 » آتش فشان
ملكزاد خونخوار گنجآفرين * نهان شد دگرباره در ماء و طين
به امّيد گنج و به فكر محيط * همىبرد رنجى به نهر بسيط
به سَر « 6 » برد چندى در آن بَرّ و بحر « 7 » * كه آبى بنوشد از آن جوى و نهر
1385 در آن گرم و سرد او بسى تاب ديد * كه تا كام و حلقش دمى آب ديد
تو خواهى كه بىسعى و بىكسب كار * بگيرى بپيچى دو زلف نگار
چه دانى چه خون جگر خوردهاند * كه گويى ز ميدان دل بردهاند
چو شهزاده زان باده جامى كشيد « 8 » * چو غنچه « 9 » بخنديد و جامه دريد
چو باده بجوشيد و مستى نمود * به مستى جمال « 10 » چو گل برفزود
1390 خضر بار ديگر به جام صَبُوح * درآمد به اخبار گنج فُتوح
به اثبات گنج و نمودار بحر * كز اين بر « 11 » قرار است بازار دهر
هامش
( 1 ) . ن : انده .
( 2 ) . ل : گريان .
( 3 ) . اصل : خمار .
( 4 ) . اصل : بسازد .
( 5 ) . م ، ل : آن گنج و اين بحر ؛ ن : اين گنج آن بحر .
( 6 ) . اصل : به سر ( بسر ) .
( 7 ) . ل : بحر و بر .
( 8 ) . س : دريد .
( 9 ) . اصل : غنچه .
( 10 ) . م ، ل ، ج ، ك : جمالى .
( 11 ) . د ، ن ، ك : با .