دو پاى مگس در عسل در [ شود ] « 1 » * بچسبد دو بالش به سَر دررود
مريض كهن گشته نادر بود * كه منظور داناى ماهر شود
مكن در جوانى خلاف حكيم * كه در وقت پيرى شوى دل دونيم
تو گر قدر خود را بدانى درست * درستى گزينى به يمن درست
تو دانا كسى دان كه فرجام كار * نگه دارد اوّل همى « 2 » استوار
1295 جهاندار بايد كه قادر بود * ابر خلق و اقليم ناظر بود
توكّل فزايد به « 3 » سوى كريم * و ليكن به درگاه پيرى عليم « 4 »
ز نادان حذر كن كه رَستى ز بد * خردمند كِبود نگهدار خود
مخور خون مردم كه خونت خورند * به خُلق ار فزايى فزونت كنند
تو خوى محمّد به جان درپذير * كه تقوى و جُود است شأن امير « 5 »
1300 به هرجا كه بينى يكى سربلند * به پاكى و مردى شود ارجمند
چو نعمت فزايد خداوندگار * بر ارباب غفلت شود كارزار
و گر فيض بخشد « 6 » به اصحاب دل « 7 » * نشينند چون خاك در باب دل
مع القصّه تركان تيموريان * جفا مىفزودند بر توريان « 8 »
همه مست و مغرور و غافل شدند * چو مور و چو زنبور باطل شدند
1305 به يكسو نهادند صدق و صفا * نمودند طاعت به عجب و ريا
به عادت فزودند و گمره شدند * از آن بىخبر در بُن چه شدند
به هم بركشيدند تيغ و سنان * نه جانشان بماند و نه ملك جَهان
ز بهر تمثّل ازين گفتوگو * نوشتم دو حرفى براى « 9 » دورو
كه يك روى و يك چشم و يك دل شوى * چو مردان خبردار منزل شوى
1310 نَاستى نخسبى نگيرى قَرار * دو چشمت نبيند به جز روى يار
هامش
( 1 ) . اصل : رود .
( 2 ) . س : همين .
( 3 ) . اصل : به سوى ( بسوى ) .
( 4 ) . در « ل » ، « ن » ، « س » و « ك » مصراعها جابجا آمدهاند .
( 5 ) . اين مصراع در همهء نسخههايى كه آن را دارند به همين شكل ناقص آمده است .
( 6 ) . م : باشد .
( 7 ) . م ، ل : ارباب دل .
( 8 ) . ل : قوريان .
( 9 ) . ل : حرف از براى .