مراجعت نمودن « 1 » دختر به ديار خود « 2 » و قبول تزويج ناكردن « 3 » و اعراض از ملك و جاه « 4 »
چو آن گنج شاهى به كنجى نشست * دو پرده به روى دو عالم ببست
به اميد فردا و آن يار فرد * همىباخت جانى و مىبرد نرد
1255 نبيدى به سوداى زلفين دوست * همى نوش مىكرد در مغز و پوست
جهان در جهان هركجا سرورى * به خواهش « 5 » فرستاد ابا « 6 » لشگرى
كه آن « 7 » شاخ گلنار در هر ديار * چو نارنج بنمود خود در بهار
ز دايه بپرسيد باب صَنم * كه باكش همآغوش و همبَر « 8 » كنم
به شه گفت دايه كه اى شهريار * ندارد حبيبه سَر اشتهار
1260 نه جنس زمينست و اهل زمين * بريده به كلّى دل از آن و اين
به امّيد سروى به باغى رسيد * به جانش چه گويم چه داغى رسيد
چو پروانه دايم به امّيد شمع * نباشد زمانى دلش شاد و جمع
نهاده دلوجان به عهد حبيب * كه نصرٌ من الله فتحٌ غريب « 9 »
به جز دوست در دل ندارد خيال * وصالش چو هجرَست و هجرش وصال
1265 ظهور دو عالم « 10 » به پيشش جويست * دلش زار و مخمور يار نويست
پدر چون ز دايه شنيد اين سخون * برون رفت از خود فزون شد فزون
كه مشتاق يار و گرفتار دل * بگيرد « 11 » قرارى درين آب و گل
درين آب و گل ، جوى دلدار خويش * گرفتار او شو نه بيمار خويش
به درگاه پاكان و مردان نشين * نمودار رخسار « 12 » يزدان ببين
1270 كه بىاهل « 13 » دولت نيابى تو كام * به دولت گراى و به جام مدام
هامش
( 1 ) . ن ، س ، ك : رجوع نمودن .
( 2 ) . د ، م ، ل ، ج : رجوع دختر به ديار خود ( د : نمودن ) ؛ س ، ك : با پدر خود .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك : قبول نكردن تزويج .
( 4 ) . ن ، ج ، س ، ك : اعراض از دنيا ، بقيهء جمله را ندارند .
( 5 ) . ل : بخواهد .
( 6 ) . ن ، ج : با .
( 7 ) . س ، ك : كهن .
( 8 ) . ج ، س ، ك : همسر
( 9 ) . صف / 13 .
( 10 ) . اصل : عالم .
( 11 ) . د ، ك : نگيرد .
( 12 ) . اصل : رخسار .
( 13 ) . س ، ك : با .