تتمّهء قصّهء شاهرخ و نيازمندى ابو نصر خان سلطان جهانشاه ، و استقامت در خلافت گرفتن و السّلام . « 1 »
چو شهرخ لباسش كهن گشته بود * درود آنچه در عهد خود كشته بود
جفايى كه كردى به تبريزيان * ز اقبال تبريزش آمد زيان
هر آنكس كه معمور و مغرور شد * ز اقبال و دولت همى دور شد
1275 نبايد جفا بر عَزيزان فزود « 2 » * نبى اينچنين راه احسان نمود
از آن گفت خونم ز دل مىچكد * كه دانا گرفتار جاهل شود
كه جو كشت و گندم به خرمن نهاد ؟ * تو اشتر شنيدى كه اسپى بزاد ؟
مع القصّه سُلطان ابو نصر خان * چه گر بود از اولاد و نسل مهان
ز شهرخ ربود اين بلاد و حشم * از اين در درآمد كه شد محتشم
1280 چو رشته دو تو شد شود استوار * چو هفتاد تو گشت ازُو غم مدار
به جدّ و طلب هركه شد نزد يار * به وقت شمار او يقين برد بار
تحمّل چو كردى تجمّل تُراست * كه عين بقا دان كه اندر فناست
گفتار در سبب زوال ملك شاهرخ و اشارت به آداب سالك در ضمن تمثل . « 3 »
در آخر چو شهرخ درآمد به رى * كه دشمن قوى شد هم از نسل وى
به تركان درآمد ره بستگى * نمودار مردن بود خستگى
نَبُد در ميانشان حكيمى عليم « 4 » * كه شان پخته دادى به نار « 5 » و نعيم
كه نفس « 6 » سلاطين بود زورمند * به پند حكيمش ببايد فكند
رضاى حكيمان در آغاز كار * ببايد بجستن به نور و به نار « 7 »
چو بر طبع غالب شد آز و هوس * مثالش چنان دان كه شهد و مگس
هامش
( 1 ) . د : « و السلام » را ندارد ؛ م ، ل ( كلا ) : [ تتمهء قصهء شاهرخ و نيازمندى سلطان جهانشاه و استقامت در خلافت ( م :
گرفتن ) ( ل : او ) ، بقيهء جمله را ندارند . ]
( 2 ) . ل : نمود .
( 3 ) . ل : تمثيل .
( 4 ) . د : حليم .
( 5 ) . م : ناز .
( 6 ) . ل : طبع .
( 7 ) . س ، ك ، مصراع دوم :[ ببايد طلب كرد در نور نار ] .