تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

تتمّهء قصّهء شاهرخ و نيازمندى ابو نصر خان سلطان جهانشاه ، و استقامت در خلافت گرفتن و السّلام . « 1 »

چو شهرخ لباسش كهن گشته بود * درود آنچه در عهد خود كشته بود جفايى كه كردى به تبريزيان * ز اقبال تبريزش آمد زيان هر آن‌كس كه معمور و مغرور شد * ز اقبال و دولت همى دور شد 1275 نبايد جفا بر عَزيزان فزود « 2 » * نبى اين‌چنين راه احسان نمود از آن گفت خونم ز دل مىچكد * كه دانا گرفتار جاهل شود كه جو كشت و گندم به خرمن نهاد ؟ * تو اشتر شنيدى كه اسپى بزاد ؟ مع القصّه سُلطان ابو نصر خان * چه گر بود از اولاد و نسل مهان ز شهرخ ربود اين بلاد و حشم * از اين در درآمد كه شد محتشم 1280 چو رشته دو تو شد شود استوار * چو هفتاد تو گشت ازُو غم مدار به جدّ و طلب هركه شد نزد يار * به وقت شمار او يقين برد بار تحمّل چو كردى تجمّل تُراست * كه عين بقا دان كه اندر فناست

گفتار در سبب زوال ملك شاهرخ و اشارت به آداب سالك در ضمن تمثل . « 3 »

در آخر چو شهرخ درآمد به رى * كه دشمن قوى شد هم از نسل وى به تركان درآمد ره بستگى * نمودار مردن بود خستگى نَبُد در ميانشان حكيمى عليم « 4 » * كه شان پخته دادى به نار « 5 » و نعيم كه نفس « 6 » سلاطين بود زورمند * به پند حكيمش ببايد فكند رضاى حكيمان در آغاز كار * ببايد بجستن به نور و به نار « 7 » چو بر طبع غالب شد آز و هوس * مثالش چنان دان كه شهد و مگس
هامش
( 1 ) . د : « و السلام » را ندارد ؛ م ، ل ( كلا ) : [ تتمهء قصهء شاهرخ و نيازمندى سلطان جهانشاه و استقامت در خلافت ( م : گرفتن ) ( ل : او ) ، بقيهء جمله را ندارند . ] ( 2 ) . ل : نمود . ( 3 ) . ل : تمثيل . ( 4 ) . د : حليم . ( 5 ) . م : ناز . ( 6 ) . ل : طبع . ( 7 ) . س ، ك ، مصراع دوم :[ ببايد طلب كرد در نور نار ] .