تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
امانت ز دستت برون آورد * فزون ده كه يارت « 1 » فزون آورد در آن دشت و كشور چو ساكن شوى * حكيمانه جاسوس باطن شوى 1180 به خلق و كرم تو ندايى رسان * ندايى به گوش صفايى رَسان « 2 » جوانان مهرو طلب كن نخست * به رمزت بگفتم حديث درست تانّى نظر كن درين قوم پاك * كه گنجَست مخفى « 3 » درين مغز خاك يكى كوكب از آسمان وجود * همىتابد از نور حىّ ودود غلط گفتم استاره كان « 4 » آفتاب * جهان مىفروزد چو در باغ آب تو در پرده بنشين و در باز « 5 » كن * به دايه زمانى نهان راز كن « 6 » ابا دايه گو راز خود اى ستير * كه تو همچو طفلى و دايه « 7 » چو پير تو بيمار و غافِل ز تيمار خود * مكن رنج پنهان ز دلدار خود به سوى طبيبان مشو خشمناك * چو تشنه به آبى مشو سوى « 8 » خاك تو دايه نگهدار و خود را مباش * [ اميرى ] « 9 » تو اكسير سودا مباش « 10 » 1190 چو خود را سپردى به دست حكيم * برستى ز خوف و بجستى ز بيم چو بر امر دانا شدى مستقيم * بصيرى خبيرى حكيمى عَليم پس آنگه نظر كن به نيك و به بد * نگر تا نبينى درين حال خود همه دوست بينى كه جز دوست نيست « 11 » * و ليكن مكانش به جز پوست نيست « 12 » من اين پرده آخر بهم بردرم * كه در چين زلفش به بند اندرم 1195 من اين بند و زندان بسى ديده‌ام * ز كس مىنبينم به جُز ديده‌ام به دست خود اين تخم افشانده‌ام * نهال غمش را به دل « 13 » شانده‌ام
هامش
( 1 ) . س : بازت . ( 2 ) . اصل : رسان . ( 3 ) . م ، ن : گنجست پنهان . ( 4 ) . ك : استارگان . ( 5 ) . س : ناز . ( 6 ) . م ، ل ، ن ، س ، ك : همى راز كن . ( 7 ) . اصل : دايه . ( 8 ) . ن : مرو سوى ؛ ج ، س ، ك : مرو زير خاك . ( 9 ) . اصل : امير . ( 10 ) . م : مپاش . ( 12 و 11 ) . ج ، س : نى . ( 13 ) . ج ، س : غمش خود بدل .