امانت ز دستت برون آورد * فزون ده كه يارت « 1 » فزون آورد
در آن دشت و كشور چو ساكن شوى * حكيمانه جاسوس باطن شوى
1180 به خلق و كرم تو ندايى رسان * ندايى به گوش صفايى رَسان « 2 »
جوانان مهرو طلب كن نخست * به رمزت بگفتم حديث درست
تانّى نظر كن درين قوم پاك * كه گنجَست مخفى « 3 » درين مغز خاك
يكى كوكب از آسمان وجود * همىتابد از نور حىّ ودود
غلط گفتم استاره كان « 4 » آفتاب * جهان مىفروزد چو در باغ آب
تو در پرده بنشين و در باز « 5 » كن * به دايه زمانى نهان راز كن « 6 »
ابا دايه گو راز خود اى ستير * كه تو همچو طفلى و دايه « 7 » چو پير
تو بيمار و غافِل ز تيمار خود * مكن رنج پنهان ز دلدار خود
به سوى طبيبان مشو خشمناك * چو تشنه به آبى مشو سوى « 8 » خاك
تو دايه نگهدار و خود را مباش * [ اميرى ] « 9 » تو اكسير سودا مباش « 10 »
1190 چو خود را سپردى به دست حكيم * برستى ز خوف و بجستى ز بيم
چو بر امر دانا شدى مستقيم * بصيرى خبيرى حكيمى عَليم
پس آنگه نظر كن به نيك و به بد * نگر تا نبينى درين حال خود
همه دوست بينى كه جز دوست نيست « 11 » * و ليكن مكانش به جز پوست نيست « 12 »
من اين پرده آخر بهم بردرم * كه در چين زلفش به بند اندرم
1195 من اين بند و زندان بسى ديدهام * ز كس مىنبينم به جُز ديدهام
به دست خود اين تخم افشاندهام * نهال غمش را به دل « 13 » شاندهام
هامش
( 1 ) . س : بازت .
( 2 ) . اصل : رسان .
( 3 ) . م ، ن : گنجست پنهان .
( 4 ) . ك : استارگان .
( 5 ) . س : ناز .
( 6 ) . م ، ل ، ن ، س ، ك : همى راز كن .
( 7 ) . اصل : دايه .
( 8 ) . ن : مرو سوى ؛ ج ، س ، ك : مرو زير خاك .
( 9 ) . اصل : امير .
( 10 ) . م : مپاش .
( 12 و 11 ) . ج ، س : نى .
( 13 ) . ج ، س : غمش خود بدل .