پس آنگه نهادش كند آتشى * ز باد « 1 » بهارش دهد سركشى
و ليكن ببايد بسى گرم و سرد * به سوز و به ساز و « 2 » به داغ و به درد
چو با داغ و دردش دلت خوى كرد * نگنجى تو من بَعد در باغ و ورد
1125 ابا شمع روشن به هر نيمشب * نوازد دلت را به ناز و طرب
شبت روز چون شد ز شمع طراز * ايازَست محمود و محمُود اياز « 3 »
در بيان اتحاد غيب و شهود در نظر اهل تحقيق
عزيزا چه دانى كه در خاك چيست * درين خاكدان جوى كان پاك كيست
به همّت فزاى و به داغ و به درد * كه دردت رساند به اقبال مرد
1130 تو در خاك كوى بلندان نشين * به امّيد مصرش به زندان نشين
به اميد رويش سفر كن سفر * و ليكن ز هستى حذر كن حذر
چو آب و چو روح و چو دُر در صدف * نهان سير كن « 4 » تا نگردى تلف
به سير درون كوش ، مانند روح * كه تا بىنهايت بيابى فتوح
خبر دادن مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - « 5 » از كيفيّت « 6 » ظهور نور عالمافروز خود و 1135 تعلّق ورزيدن دختر پادشاهى به آن نور « 7 » و نظر يافتن عبد اللّه از او
مثالى بگويم ز ارواح پاك * كه باشد بيابى تو گنجى ز خاك
رسولى كه در غيب و در آشكار * به جايى چو گل گشت و جايى چو خار
مرا كرد آگه ز اظهار خود * ز اثبات اقبال و آثار خود
هامش
( 1 ) . ن ، ج ، س : به باد .
( 2 ) . س ، ك : بسوزد بسازد .
( 3 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : اشارهء الاخرى .
( 4 ) . س : سبز كن ؛ ك : صيد كن .
( 5 ) . م : عليه و سلم ؛ س : صل و سلم .
( 6 ) . ل ، ج : حضرت مصطفى از كيفيت .
( 7 ) . م ، ن ، ج ، س ، ك : پادشاه در غيب به آن نور .