ادب خود نداند به جز مرد عشق * كه عشقَست هادى و ره ، درد عشق
به عاشق نمايد رخ خود ادب * كه عاشق غلامَست و معشوق رب
جهان اين امانت بجان « 1 » برنداشت * به عاشق به عاشق نظر برگماشت
امانت مكانش به تقوى بود * كه تقوى همه مغز معنى بود
تو خواهى بنوشى « 2 » شراب ادب * بپرسى « 3 » بگويم جواب ادب
چو راهت نمايد خداوندگار * ابر نزد شاهان ايا مردِ كار
به خدمت فزاى و مشو در دروغ * كه وعدهء دروغين ندارد فروغ
1075 ز عالم تُرا زان « 4 » گزين كرد دوست * كه دولت طلبكار خوى « 5 » نكوست
بگويم دو حرفى دگر در غلاف * كه مىسوزدم دل ز وعدهء خلاف
بگريد « 6 » جهان هَردم از زار من * چه گر نيست عالم خَبردار من
از آن مى نسوزم « 7 » بيكبارگى * كه داناست يارم ز بيچارگى « 8 »
بداند به صد پرده در زار من * كه داند كه با اوست گُفتار « 9 » من
1080 چه دانند حالم به جُز محرمان * كه دارند گوشى به قدر زبان
چه گر بىقرارم درين نار و نور * به دل در صَبورم صَبورم صبور
كه دانم كه يارم در آزار من * به فكر منَست و خَبردار من
مرا بس كه داند همى دلستان * مرا بس نباشد كه در سوز و درد
كه از درد او گويم اين داستان * جدا كرد يارم كه مىباش فرد
چو فردَست يار و ندارد نظير * نپيچم به « 10 » عشقش سر از دار و گير
از آن شادمانم من اندر بلا * كه جاى حسينَست و بس كربلا « 11 »
هامش
( 1 ) . ج : به خود .
( 2 ) . ك : بتقوى .
( 3 ) . ج : بنوشى .
( 4 ) . ل : ترا زين ؛ ك : تو از آن .
( 5 ) . ك : روى .
( 6 ) . س : نگريد .
( 7 ) . م : مىبسوزد .
( 8 ) . ن ، ج ، س : به بيچارگى .
( 9 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : تكرار .
( 10 ) . م ، ج ، س ، ك : ز .
( 11 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : فى الستر .