درين سير « 1 » گندم نكو درنگر « 2 » * كه از سرّ آدم بيابى خبر
چو گندم نهان شو تو در مغز خاك * چو گندم ز دردش بكن « 3 » جامه چاك
در آن خاك مىگو ظلم نفسَنا * كه يارت برآرد از آن تنگنا
چو دستت بگيرد شوى شاد و سبز * به اندك زمانى شوى كبز كبز
به خود در ببينى يكى هفتصد * به گردت درآيد همه نيك و بد
1110 دگر « 4 » تيغ هجران به پايت زنند * به گوش خموشت ندايى كنند
كه گر زانكه خواهى تو ايوان ما * درآ در ميان دو سنگ آسيا
كه چون گَرد گردى نماند وجود * درآيى زمانى درين نار و دود
چو در نار گشتى به سان خليل * به پيشت نهد [ رو ] « 5 » عزيز و ذليل
اگر قوت طفلان شوى اى سوار * تلف گشت سيرت « 6 » در آن رهگذار « 7 »
1115 وگر قوت داناى دانا شدى * برستى ز نقص و توانا شدى « 8 »
عزيزا چنين است رفتار دل * بدانى چو گردى خبردار « 9 » دل « 10 »
اشارت به آگاه شدن سالك از سرّ مواهب غيبى و غرايب نظر لطفى ، در صورت طرد و كسوت قهر . « 11 »
بده ساقى آن جام گيتىنماى * كه دلبر درآمد به فرّ هماى
1120 زمستان گذشت و درآمد بهار * به بيرون گرايم [ پى ] « 12 » شهريار
كه دهقان به امّيد نفع ثمَر * ابر خاك و آبى نشاند شجر
هامش
( 1 ) . ل : سر .
( 2 ) . س : درنگرد .
( 3 ) . س ، ك : مكن .
( 4 ) . ج ، س ، ك : وگر .
( 5 ) . اصل : اين كلمه را ندارد .
( 6 ) . م : عمرت .
( 7 ) . ج ، س ، ك : مرغزار .
( 8 ) . س : شوى .
( 9 ) . ل : گرفتار .
( 10 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : الإشارة .
( 11 ) . م ، ل : [ اشارت به آگاه شدن سالك از مواهب غيب ( ل : غيبى ) در صورت طرد ] و بقيهء جمله را ندارند ؛ ن ، ج ، س ، ك ( كلا ) : [ اشارت به آگاه شدن سالك از سر لطف در صورت طرد و قهر ] و بقيهء جمله را ندارند .
( 12 ) . اصل : ابى .