چو مرشد هواخواه مقصود شد * به درگاه خلّاق مردود شد
غرض آنكه شيخى كه از بهر خود * گِرايد درآيد به هر نيك و بد
در آن شور و غفلت تلف « 1 » شد تلف * كه جان مىفروشد براى علف
تو مرشد كسى دان كه با شمع دين * به نار محبّت بود همنشين
ز بهر مريدان چراغ « 2 » آورد * كه رهشان نمايد به باغ آورد
815 ز بهر ضعيفان كشد بار عام * ز بهر يتيمان زيد و السّلام « 3 »
شرح مترقّى « 4 » شدن از پاى خدمت به درجهء محرميّت پير و اتّحاد عاشق و معشوق « 5 » در وقت ظهور حقيقت عشق « 6 » و السلام . « 7 »
قدم نه قدم نه بيا پيشتر * كه محرم نگردد كس آن سوى در
تو دربان و در را به هَم واگذار * چو اصحاب كهفى مشو دور غار
820 تو يار قديمى به شكل جديد * چو هدهد بترس از عذاب شديد
سليمان به روى تو دارد نظر * خلاف سليمان مجنبان دو پر « 8 »
اگر زانكه بلقيس و تخت آورى * سليمان تو باشى چو بخت آورى
تو پير و مريد و حسين و يزيد * سليمان و بلقيس و قصر مشيد
به خود در طلب كن به داغ و به درد * به درد اين ره دور بتوان نورد
825 كه من ديدم اين راه و زور سپاه « 9 » * چو يوسف ز گرگان و زندان چاه
تو خواهى كه شاهى به مصر آورى * به يكدم زهى راى بىداورى
جمالى چه داند كسى اين رموز * كه سير مريد است و شرح كنوز « 10 »
هامش
( 1 ) . س : شور عينى تلف .
( 2 ) . اصل : چراغ .
( 3 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : فى الارتقا .
( 4 ) . س ، ك : در بيان مترقّى .
( 5 ) . م : معشوق حقيقتا و السلام ، بقيهء جمله را ندارد .
( 6 ) . ل : در عشق حقيقت و السلام .
( 7 ) . ل : « و السلام » را ندارد .
( 8 ) . ك : مجنبان تو سر .
( 9 ) . ك : راه روز سياه .
( 10 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : بقيّه الحكايت .