جمالى خدا را به من آشكار * بگو تا چه ديدى تو در سبزوار « 1 »
مپوشان زمانى رخ از عاشقان * كه درها گشايند « 2 » بر صادقان
به مجلس گرايم زمانى چو شمع * ز اقطاب « 3 » گويم ز افراد و جمع
بسوزم ابر نور شمع طَراز * به پروانه گويم من از سوز و ساز
حديث گذشته ندارد مجال * كه عشقم جديدم نموده جمال
چه گر دل كبابم من از سبزوار « 4 » * به شهر سمرقندم افتاده بار « 5 »
به ارديستان هم امير كبار * كشيده به قصدم چو شه ذو الفقار
بيارم حكايات اصحاب جمع * بسوزم سَراسر در انوار شمع
مثال يكايك درين « 6 » شمع بين * تو آنها رها كن درين جمع بين « 7 »
روشهاى عاشق ز انوار « 8 » عشق * نكو بشنو « 9 » اسرار اسرار عشق
855 كه خوش مست مستم از آن چشم مست * چو ماهى كه باشد گرفتار شست
به ايما بگويم من احوال بحر * كه عمّان نگنجد به شطّ و به نهر
و ليكن گذارش به نهر « 10 » اندرست * در اين ره گذارش ببايد گذشت « 11 »
كه ماء مَعين « 12 » و صداى مُعين * نمودار عشقَست و آثار دين
اگر مرد راهى در اين جستوجو * به امّيد دريا نگهدار جو « 13 »
860 كه عشقَست دريا و معشوق جو * خدا را كه خود را درين جو بشو « 14 »
چو كردى طهارت نماز اندر آى * زهر در كه خواهى به مسجد گراى
كه مسجد درونهاى پاكان بود * چو آن دل كه تخت سليمان بود
هامش
( 1 ) . ل ، ك : سبزهوار .
( 2 ) . م : كه در برگشايند .
( 3 ) . س : ز اقتاب .
( 4 ) . ك : سبزهوار .
( 5 ) . ج : افتاد بار .
( 6 ) . س : وزين .
( 7 ) . س : وزين شمع بين .
( 8 ) . ن ، ج ، س : بانوار ؛ ك : تا انوار .
( 9 ) . ن ، ج ، س ، ك : تو بشنو .
( 10 ) . ج : به هجر ؛ س : به بحر .
( 11 ) . ك : ببايد نشست .
( 12 ) . س : ماء معينى صداى .
( 13 ) . س ، ك ، مصراع دوم :[ خدا را كه خود را در اين جو بشو ] .( 14 ) . ل : درين شهر جو .