بخندد به رويش نگويد ترش * بگفت ار درآيد نگويد « 1 » خمش
مكانش بگرداند از آبخورد * به پيشش بريزد گل سُرخ و زرد
و گر خستگى باشدش بَس كهن * علاجش نفرمايد از كن مكن
775 به دل در فزايد زبان گم « 2 » كند * كه شاگرد خو با معلّم كند
كه هر خستگيى كه روز نخست * نيابد طبيب آن « 3 » نگردد درست
كه علّت چو زور آورد در « 4 » مرض * جواهر بپوسد بريزد عَرض
چو شاخى كه كرمش درافتد « 5 » به مغز * به بارش نبينى دگر مغز نغز
در اين راه پرخونِ پرشوروشر * ابا يار دانا توان برد سَر
780 كز « 6 » اقبال دانا توان شاد شد * بسى بنده ز استاد آزاد شد
بسى ديدم آزاد بىاوستاد « 7 » * كه دربند و زنجير جهل اوفتاد
تو تنها نشينى نيابى خرد * كه طفلان ندانند نه نيك « 8 » و نه بد
علوم لدنّى كه فيض دل است * نزولش نه در دير آب « 9 » و گل است
كه صحبت كند عقل را يار حلم « 10 » * وز ايشان برافروزد انوار علم
785 چو از علم گردى بصير و عَليم * به خود در ببينى تو خُلق عظيم
چو خُلقت برآرد شكوفهء غريب * انيس تو گردد حبيب طبيب
حبيب طبيبت چو گشت از امم * ابر عرش و كرسى تو بر نه قدم
چو بر عرش و كرسى برآيى به نور * نه جبريل ماند نه سير و سُرور
بگو راز و بشنو ابا يار خود * به گفتار او گو نه گفتار خود
كه چون تو نمانى همه او بود « 11 » * دو رشته بتابى « 12 » نه يك تو « 13 » بود « 14 »
ابا يار بىمثل يكتانشين * جمالش در آن ترك يغما ببين
هامش
( 1 ) . ك : مگويد .
( 2 ) . در همهء نسخهها [ كم ] مىتواند كم هم صحيح باشد .
( 3 ) . ج ، ك : او .
( 4 ) . ج ، ك ، س : بر .
( 5 ) . م : بيفتد .
( 6 ) . س : ز .
( 7 ) . ك ، س :[ بسى ديدم از راه بىاوستاد ] .( 8 ) . م ، ل ، ن : ندانند نيك .
( 9 ) . س ، ك : در زير آب .
( 10 ) . ل : علم .
( 11 ) . س ، ك : شود .
( 12 ) . س : نيابى .
( 13 ) . س : يكسو .
( 14 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : شود .