خطاب به جانب سلطان وقت و شهنشاه عهد كه شجرهء ظل الهى از او سايهگستر شده و او آفتاب صفت از غايت نور خويش مستور است . « 1 »
ايا شاخ نورسته در باغ دل * كه هستم ز مهرت ابا داغ دل
و ليكن نخواهم كه فقر غنى * درآرم به بازار ما و منى
725 مقام شريفَست و كاخ بلند * قرينش و ليكن گدايان چند
من از فقر فخرى « 2 » تفاخر كنم * كزو مخزن دل پر از دُر « 3 » كنم
از آن گرد ايوان شاه لبيب * نگردم كه هستم فقير و غريب
چنين گفت سلطان و شاه رسل * كه حكمش روان است ابر جزء و كل
كه الفقر فخرى « 4 » چه گر قادرم * كه در هر دوعالم شه نادرم « 5 »
730 كه شاهان عالم كه دينپرورند * ابا نام من سكّه بر زر زنند
كه بىسكّه خود زر نباشد روان * چو آب روانم به جوهاى جان
هزاران درود و هزاران سلام * ابر جان پاكش به هر صُبح و شام
چنين شاه شاهان سر آرد به فقر * چه « 6 » خط يابد آن كو ننازد به فقر
چو آن شاه پرذهن پردان من * كه مهرش چو جانَست در جان من
735 نشان يابد از فقر و درويشيم * ترحّم نمايد به بىخويشيم
نه از بهر مال و نه از بهر سيم * نه نيز از اميد « 7 » و نه از خوف و بيم
نه از ترس راه و نه از بهر جاه * كه دارم فراقت « 8 » ز تخت و كلاه
ز بهر دو گوش و دل « 9 » هوشمند * شدم تا به قبچاق و نهر خجند
خراسان و تبريز و روم و حلب * عراقين و هند و بلاد عرب
هامش
( 1 ) . م ، ل ( كلا ) : [ توجيه خطاب به جانب حضرت سلطنت پناهى در باب فرصت نگاه داشتن و دادگسترى ] ، بقيهء جمله را ندارند .
( 2 ) . ر . ك : كشف الخفا ، ج 2 ، ص 131 ؛ احاديث و قصص مثنوى ، ص 104 .
( 3 ) . ل : پرآذر .
( 4 ) . ر . ك : كشف الخفا ، ج 2 ، ص 131 ؛ احاديث و قصص مثنوى ، ص 104 .
( 5 ) . ل : شه و نادرم .
( 6 ) . س : چو .
( 7 ) . ل : نه بهر اميد .
( 8 ) . م : فراغت .
( 9 ) . ن ، ك : گوش دل .