بدان سِر روان شد درين جوى آب * در اسرار خاكى كشيده طناب
در انوار آتش گذر كرده باد * جهانى ازين سِرّ سرگشته شاد
هرآن سَر كه دارد ز سِر فايده * از او پرس احوال اين مايده
خدا را خدا را درين سِر بجو * ز سرهاى خالى بَرِ بِر مجو
به هر دل كه استاد سرّى نهفت * به اقبال و دولت بود يار و جفت
به هر سو كه آرد نظر همچو چو نور * توان ديد از آن نور انور سرور
بسى خانه زان نور مُجمَل « 1 » فروخت * چو يارى نبودش به خود در بسوخت
695 بسى نور دولت كه آيد چو برق * نبيند نبيند به خود گشته غرق
حديث مهان جهان « 2 » مىكنم * چه گر فاش گفتم نهان مىكنم
كه جانم از آن نور شمع زمان * زمانى ندارد مجال و امان
چو پروانه دايم فشانم دو بال * بسوزم فزايم به خود در جمال
كه پروانه داند حيات جديد * يزيدان چه دانند حال مزيد
اشارت به معنى العلماء ورثة الانبياء و فحواى بيت مولوى قدّس سره :
گفت پيغمبر كه هست از امّتم * كه بود همگوهر و همقيمتم
و ايماء « 3 » به متعدد نمودن حقيقت عشق در صورت عاشق و معشوق از براى ظهور كمالات « 4 » علمى و باز به اصل خود « 5 » بازگشتن كه كل الينا راجعون . « 6 »
جمالى طلب كن ستور طلب « 7 » * كه ميل عجَم كرد شاه عرب
705 نشانى گرفتم ز شاه نجف * كه شهزاده دارد به شاهى شعف
هامش
( 1 ) . ج : مجمر .
( 2 ) . ل : جهان جهان .
( 3 ) . م : ورثة الانبياء و ايماء .
( 4 ) . م : از براى كمالات .
( 5 ) . م : به اصل خويش راجع شدن ؛ بقيهء جمله را ندارد .
( 6 ) . ل ( كلا ) : [ حقيقت عشق در صورت عاشق و معشوق از براى كمالات ذاتيست ] . ( انبيا : 93 )
( 7 ) . ج : طرب .