تو در خواب و سالك به سير و سلوك * چنين كس درآيد « 1 » به صدر ملوك
چو اين شه كه چون مى به جام اندرست * جهان از ظهورش به كام اندرست
روان شد ز تبريز آن بختجو « 2 » * سوى منزل شهرخ نيكخو
655 كه اقبال شاهى در آن دشت بود * به كارش جهان [ در پى گشت ] « 3 » بود
به هر ملك و شهرى « 4 » كه سايهء هما * فتاد آن زمين گشت همچون سما
نگهبان ببايد يلى پاسبان * كه دارد نگه خاك بر آسمان
دليرانه بر شد بر شاهرخ « 5 » * جهانشاه سلطان و زد رخبهرخ
چو شهرخ دو رخ را بدين « 6 » شه نمود * در فتح عالم به رويش گشود
660 برآمد چو هور و عيان شد چو مغز * كه پنهان نماند يقين مغز نغز
چو سلطان سلطان سلطاننژاد * سر آرد به خاك از براى مراد
چو يوسف به چاه و چو يونس در آب * همىگرد و مى جوى راه صَواب
هرآنكو ز هستى خود بگذرد * دو دستش به دامان شاهى زند
به مقدار همّت بيابد مراد * كه شاگرد دانا شود اوستاد
665 تو چون كرم پيله به خود مىتنى * نه مردى درين ره كه كم از زنى
چو مردان قدم نِه درين جستوجو « 7 » * كه بىجستوجويى نبينى تو رو « 8 »
ز خلوت نبيند كسى كام دل * كه آرام نفسست و تعمير گل
به ميدان برآرند مردان علم * چو مردان برون نه « 9 » ز خود يك قدم
تو خود كى توانى ز خود شاد شد * كه ديدى ز زندان خود آزاد شد ؟
670 تو اين مكر و سالوس و طامات خشك * كه فرقش ندانى ز سرگين و مشك
به نزديك دكّان عطّار بر * ببين تا چه دارى تو بر « 10 » بار در
جمالى مگو راز با احمقان * كه دل بىقرارست و جان در فغان
هامش
( 1 ) . ك : درآمد .
( 2 ) . ل : تخت .
( 3 ) . اصل : جاافتاده و كاتب چيزى ننوشته است .
( 4 ) . م : بومى .
( 5 ) . ل ، مصراع دوم :[ دليرانه شد در بر شاهرخ ] .( 6 ) . م : مر اين .
( 7 ) . م : جوى .
( 8 ) . م : روى .
( 9 ) . ج : برون زن .
( 10 ) . ج : در .