اشارت به پيدا شدن « 1 » درر كنز وجود بر حقيقت « 2 » عاشق در صورت معشوق از پرتو عشق و هبوط از فردوس قدس و سرمنزل عقل ، به عالم طبيعت و درد ، از فرط شوق و در چارديوار « 3 » عناصر تربيت يافتن و از تعيّن خويش محو آمدن و به حقيقت معشوق مشغول شدن « 4 » بعد از ملامت . « 5 » و « 6 »
درين عشق سوزندهء سهمناك * جدا سازم از هم من اين آب و خاك
چو « 7 » باد اندرين دشت سير آورم * معانى چو « 8 » آتش به دير آورم
555 شكوفه « 9 » برآرم ز اشجار درد * نمايم درين باغ صد گونه ورد
پس آنگه بچينم بر آتش زنم * در آن آتش آخر دمى خوش زنم
گلاب اندر آرم به رويت زنم * چو گل بازش آرم به بويت زنم
چو گردد دماغت معطّر به بوى « 10 » * دو دست از خود و هر دوعالم بشوى « 11 »
سراسيمه گردى چو آب روان * گهى در عيان و گهى در نهان
عيان بَرنگويم من اين راز بِر « 12 » * كه ايثار آن به كه باشد به سِر « 13 »
چنين « 14 » گفت آن يار پردهنشين * كه از بهر ما دِه متاع گزين « 15 »
هر آن پخت « 16 » كه باشد ز جان دوستتر * فدا كن چو روغن ابر پوست در « 17 »
من اسرار اسرار اسرار عشق * چو نقره « 18 » درآرم به بازار عشق
و ليكن نگيرد به جز زرشناس * نصيبى ز محمود و خوى اياس
هامش
( 1 ) . ج ، ك : گشتن .
( 2 ) . س ، ك : وجود حقيقت .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك : درد و در چار ديوار .
( 4 ) . ن ، ج ، س ، ك : تربيت يافتن ( س ، ك : يافتنش ) و به حقيقت معشوق و اصل شدن ، بقيهء جمله را ندارند .
( 5 ) . د : [ معشوق متصل شدن بعد از ملامت و تعب . ]
( 6 ) . م ، ل : [ اشارت به تربيت پير كامل مريدان را از اسرار ( ج : از سر ) عشق و واقف گردانيدن به حقيقت و اشاره به معنى لن تنالوا البر ( ل : حقيقت و معنى لن تنالوا البرّ ] ، بقيهء جمله را ندارند .
( 7 ) . س : چه .
( 8 ) . س : چه .
( 9 ) . اصل : شكوفه .
( 10 ) . د : به بو .
( 11 ) . د ، ك : بشو .
( 12 ) . س ، ك : راز دل .
( 13 ) . ك ، مصرع دوم :[ كه ايثار از آن به كه باشد بدل ]؛ س : بدل .
( 14 ) . ن : جنان .
( 15 ) . ن ، ج ، س ، ك :[ كه از بهر ماده تو چيزى گزين ] .( 16 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ هر آن چيز دارى ز جان دوستتر ] .( 17 ) . ن : پوست بر .
( 18 ) . اصل : نقره .