ايماء به آگاه شدن سالك به اقبال عشق از وصول به حقيقت مطلوب ، و مرتفع شدن حجب از چهرهء محبوب و غافل بودن اهل عالم از راز او و به حقارت در او ديدن و السلام . « 1 »
چو شد فاش حالم در ارديستان * به من در نديدند كه خود « 2 » كيست آن
كه زر مىفشاند چو كَه بر زمين * نه در راه « 3 » كفر و نه از بهر دين « 4 »
به عشق مليحى كه چون نور پاك * نهان گشته در پيكر آب و خاك
بدان شمع نورين آتش سرشت * شدم مست و بى خود چو اهل كنشت
درافتاد طشتم ز بامى بلند * به يكسو نهادم غَم چون و چند
520 نگارم نگهدار بازار بود * ز آزار جانم خبردار بود
چو گل تازه بود و چو « 5 » گلنار شوخ * چو شهد مصفّا به كام شيوخ
چو شمع شبستان به وقت سحر * چو مهر زمستان ابر كاخ و در « 6 »
چو آن سرو گلرخ به باغم « 7 » برُست * در آخر بديدم ثمار نخست
چو ذرّه ز مهرش دويدم دو سال « 8 » * گهى در فراق و گهى در وصال
525 كه عشق مجازى از آن سركشد * كه جان را بَرِ « 9 » تخت سنجر كشد
بسى رنج و محنت ببايد كشيد * بسى زهر قاتل ببايد چشيد
كه از فيض عشق و نمودار دوست * ببينى تو در « 10 » پوست آثار دوست
مجازيش گويند اصحاب زهد * حقيقت بود پيش ارباب زهد
تو زهد حقيقى ز زهد مجاز * جدا كن جدا كن بسوز و نياز
530 مجاز و حقيقت برِ اهل دل * يكى دان چو آتش ابر مغز گل
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : [ آگاه شدن سالك از وصول بمطلوب ( م : حقير نمودن او در نظر اهل غفلت ) ( ل : و خبر نمود او در نظر اهل غيب ) ( ن ، س ، ك : غفلت عالميان از حال او ( س ، ك : او را ندارند . ) ] ، بقيهء جمله را ندارند . تنها « ك » دارد : نظم .
( 2 ) . ن ، ج ، س ، ك : تا كيست آن .
( 3 ) . م : نه از راه .
( 4 ) . ل ، ج ، س ، ك :[ نه از راه كفر و نه از راه دين ] .( 5 ) . ك : بود چو .
( 6 ) . ن ، س ، ك : به هر كاخ ورد .
( 7 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : به خاكم .
( 8 ) . ن ، ج ، س ، ك :[ چو ذره دويدم به مهرش دو سال ] .( 9 ) . د ، ل ، ج ، ن : جان را ابر .
( 10 ) . س : ببينى در .