بيا ساقى آن جام گلگون بيار * دُررهاى آن شاه موزون بيار
445 بگو تا بدانند اين طالبان * حديث جَنين و جگرخوارگان « 1 »
درآرم روشهاى خود در بيان * اگرچه محالست حال از بيان « 2 »
زبان در نگنجَد برِ اهل حال * زبان لال باشد به وقت وصال
ابر نقش « 3 » قالى « 4 » نيابى ثبات * كه فاشست و پنهان ندارد حيات
اگر شير سازد و گر « 5 » شير مرد * تلف گشت عمرش در آن آل و زرد « 6 »
450 چو طفلان سفالينه در بر كند « 7 » * ابا زرّ خالص برابر كُنَد « 8 »
به خلوت نشيند چو مردان پاك * و ليكن چو موشى كه كاود مغاك
به فكر مريد و به ذكر و نماز « 9 » * دوصد پوست دارد ولى چون پياز
بسى نامرادان و سرگشتگان * كز ايشان تلف شد چو جو در خران
خدا كه خدا گفت اسفارها « 10 » * بيان حماران و افسارها
455 به رو درفتاده چو « 11 » خربارها * ابرپشت خود « 12 » بر « 13 » گران بارها
سبب كرده حق جو به خرهاى زفت * كه از بصره آرند خرما به تفت
رطبهاى پر كى نديده « 14 » به خواب * نديده شبى شمع چون آفتاب
شفايى نديده در آن شهد و شير * نماليده اندام همچون پنير « 15 »
تو قشرى شناساى آدم نه اى * چو آدم تو رسواى عالم نه اى
460 ازيرا نخوردى « 16 » تو آب حيات * كه بىخضر وقتى و بىنور ذات
جمالى رها كن خر اندر گله « 17 » * كه جان در خمارست و دل در وله « 18 »
به خاطر مياور غم مُردگان * نظر كن به دلهاى آزردگان « 19 »
هامش
( 1 ) . ج : جگرخوارگان .
( 2 ) . م ، ن ، ج ، س ، ك : از زبان .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك : تو از نقش .
( 4 ) . ن ، س ، ك : فانى .
( 5 ) . ك : اگر .
( 6 ) . س : آل زرد .
( 7 ) . ك : كنند .
( 8 ) . ك : كنند .
( 9 ) . ك : به ذكر نماز .
( 10 ) . ن ، ج ، ك : [ خدانكه ( كه خود آنكه ) خدا گفت اسفارها ] .
( 11 ) . س : چه .
( 12 ) . ن ، ج ، س ، ك : ابر پشتشان بر .
( 13 ) . ل : در .
( 14 ) . ك : تركى بديده .
( 15 ) . ل : خمير .
( 16 ) . ج ، س ، ك : ننوشى .
( 17 ) . اصل : گله .
( 18 ) . اصل : وله .
( 19 ) . س : آزادگان .