ملامت بر اهل قيامت بود * قيامت درآيى « 1 » ملامت بود
قيامت چه باشد بگو قد دوست * سلامت چه باشد حكايات پوست
چو پير اين دررهاى معنى بسفت * بفرمود سرّى كه نايد بگفت
410 حديثش به كامم فروشد « 2 » چو جان * چه گويم ز اسرار گنج گران « 3 »
چو داود وقت و سرافيل عهد * كه صور زبورش درآيد « 4 » به مهد
دو دستم چو دايه به گَهواره بست * دو گوشم ز آواز امّاره بست « 5 »
دو عالم به چشمم چو زندان نمود * ز سستى « 6 » مقام بلندان نمود
دگرباره زلفش چو بر باد داد * شبيخون شب آورد بر بامداد
415 سيهپوش غَمّاز جادو فريب * درآمد چو محرم نماندش حجيب
بخنديد و بنشست و دام اوفكند * نبيد عقيقى به جام اوفكند
كمند و كمانش به افكندگى * زره برگرفته زهى بندگى
خوشا دل كه دايم چو ابر بهار * به گيتى رساند ثمار و نثار
كه از گريه دلها منوّر شود * هم از گريه جانها مطهّر شود
420 هم از گريه آدم به حوّا رسيد * ز گريه خضر خواجه در ما « 7 » رسيد
دگرباره رفتم به بازار دوست * پلاس فلاس و خريدار دوست
اشارت به التزام ملامت عشق و كتمان شوق و ديگر نصايح كه سالك را ضرورتست .
جمالى ابر سوز و سوداى شمع * همه شب بگريد چو سيماى شمع
ز تابش همه شب دلم تا به روز « 8 » * چو شمعَست دايم ابا تاب و سوز « 9 »
425 بدين درد و سوز و گدازم كشيد « 10 » * نگارى كه نامش نيايد به ديد « 11 »
هامش
( 1 ) . ل : وراى .
( 2 ) . ج ، س ، ك : حديثش فروشد به كامم .
( 3 ) . ج ، س ، ك : گنج نهان ؛ م ، ن : گنج روان .
( 4 ) . ج ، س ، ك : درآمد .
( 5 ) . ل : اماره رست ؛ ك : ز آز و ز اماره بست .
( 6 ) . ل : ز مستى .
( 7 ) . ل ، س ، ك : دريا .
( 8 ) . س :[ زبانش همه شب دلش تا به روز ]؛ ك : دلش تا به روز .
( 9 ) . س : تاب سوز .
( 10 ) . س :[ در اين درد و سوز گدازم كشيد ] .( 11 ) . ن ، ج : نيامد بديد ؛ س : نيامد پديد .