ز عشقش دو عالم خبردار نه * دو عالم چو من كس گرفتار نه
به صورت چو خلق و به دل داغ و درد * به صورت چو گلخن به دل باغ و ورد
زبانم نگردد بدينگونه گفت * كه دُر دَر دل درج بايد نهفت
كه سالك در اوّل ببايد « 1 » چو خاك * چو نى سوزناك و چو دل دردناك
430 ننوشد نپوشد « 2 » بخندد « 3 » چو گل * نگيرد رساند به پيمانه مل
بپويد گرايد چو طفل يتيم * به درّ يتيم و به ماه دونيم
به پيش بخيلان نبايد نشست * به كوى لئيمان نبايد گذشت
به گرد كريمان ببايد دويد * به كوى عزيزان ببايد خزيد
ثناى مدمّغ نبايد فزود * كزو بر نيايد به جُز گند و دود
435 به جز شمع روشن به خاطر ميار * به جز بوى نرگس ميار و مى آر
كه [ مخمور ] « 4 » و زارم از آن چشم مست * كزو راه عقلم به كلّى ببست
صبا رو به كويش « 5 » كه صَبرم نماند * سرو برگ باران و ابرم نماند
چو ابر بهارى جَهان تازه كن * گذارى به غمّاز و غمّازه كن
مَن القصّه « 6 » تا كى درين گير و تاب * اسير نقاب و غم آفتاب
اشارت به فرصت نگاه داشتن در وقت اقبال عشق و آنكه زبان از باب مقال ، و متلبّسان به زىّ اصحاب كمال ، از ساحت قرب وصال بعيد المحالست . « 7 »
جمالى چه نالى چو ساقىِ مست * پياله برايت گرفته به دست « 8 »
چو مستان به مستى توان راه رفت * به نزديك آن شاه دلخواه رفت
هامش
( 1 ) . س : بيايد .
( 2 ) . م : بنوشد .
( 3 ) . م ، ن ، ك : نخندد .
( 4 ) . اصل : مخمورم .
( 5 ) . اصل و همهء نسخهها : به كويش [ مىتواند بگويش هم درست باشد ] .
( 6 ) . ج : معالقصه .
( 7 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : اشارت به فرصت نگاه داشتن در عشق و آنكه صفت حال بر زبان ( ل ، ن : به زبان ) محالست ؛ س ، ك : « محالست » را ندارند ، بقيهء جمله را ندارند .
( 8 ) . م ، ج ، س :[ پياله براى تو دارد بدست ] ؛ن :[ پياله ز بهر تو دارد به دست ] .