تو دربند خويش و گرفتار خويش * نبينى نبينى تو دلدار خويش « 1 »
به كين و زحير و به جنگ اندرى * به حرص و به آز و به رنگ اندرى
370 نسوزى چو شمع و نسازى چو شهد * از آن دور دورى كه دورى ز عهد
نه شمعى كه جان تو روشن كند * نه شهدى كه خوانت « 2 » مزيّن كند
نه فكرى كه راهى به شاهى برى * نه ذكرى كه آهى به ماهى برى
به شمع دلافروز دلجوى من * به شهد مصفّاى خوشخوى من
به آن زلف پُرچين كه زنجير ماست * به نور و صفايى كه در مير ماست « 3 »
375 كه بىعشق و بىدرد و بىسوز و آه « 4 » * نيابى نيابى تو پايان راه
اگر « 5 » طفل بازى كند دور نيست * كه طاعت ز اطفال دستور نيست
چه گر دل سياهى و ريشت سفيد * به سوى كريمان مشو نااميد
جوانا چو دارى برومندگى * به خدمت فزاى و ره بندگى
دو روزى كه صافى چو شمع طراز * چو سِر سير جان كن چو سَر سَر « 6 » مباز
380 جمالى نگهدار فرصت كه يار * به ميدان درآمد به عَزم شكار
به پيش سگانش فكن جان و دل * كه تا نزد « 7 » مردان نگردى خجل
بيان مترقّى شدن در مدارج استكمال و تربيت مرشد صاحب كمال مريد را در حالت منام بىبيان و كلام « 8 » و السّلام « 9 »
بگويم دو حرفى كنون از قضا * چو كوثر بريزم به كام رضا « 10 »
385 به گوش تو گويم كه پيرم چه كرد * در ان باغ خلد و در ان آب خورد
چهار و سه شمع چهل سرو ناز * كمر بسته پيشش چو دل در نماز
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ نهبينى نهبينى رخ يار خويش ] .( 2 ) . د ، م : خانت ؛ ل : جانت
( 3 ) . ج ، س ، ك : پير ماست .
( 4 ) . ل : سوز آه .
( 5 ) . ج ، ك : چه گر .
( 6 ) . ج ، س : صرصر .
( 7 ) . ل ، ن ، ج ، ك : پيش .
( 8 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : [ اشارت به تربيت پير ( ل : صاحب كمال ) مريد را در عالم معنى ( ل : فرمايد ) ] ، بقيهء جمله را ندارند .
( 9 ) . د : « و السلام » را ندارد .
( 10 ) . اصل : رضا .