تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤

عزم كردن به راه حجاز و دل برگرفتن از يار دلنواز « 1 »

جمالى سفر كن كه پيران عشق * خيال تو دارند اندر دمشق چو بشنيد جانم صداى دگر * كمر بستم اندر هواى سفر سفر كردم اندر بيابان شرع * كه تقدير اصلَست و تدبير فَرع بيان جدايى نبايد فزود * كه در دود و ظلمت چه شايد نمود « 2 » و ليكن به ظلمت خضِر آب خورد * اگرچه سكندر بسى تاب خورد « 3 » 220 به فرعون و لشكر نه زهر آب بود ؟ * به موسى و قومش چو جلّاب بود شنيدم « 4 » كه يعقوب زارِ نزار * همىديد يوسف چو گل در بهار همان گل بر اخوان نمودند خار * همينست كار شه بردبار يكى دانم او و يكى بيش نيست * كجا جسم و جانى كزو ريش نيست عجب كارگاهيست بىپا و سَر * كه خود داد جويد « 5 » ز خود دادگر 225 من از داد و فرياد نامحرمان * چنان دنگ و گيجم كه حرفِ بيان « 6 » نه راه شنيدست و نه « 7 » روى ديد * كه شرحش نيايد به گفت و شنيد چنان مست مستم از ان چشم مست * كه بىپا و دستم چو بىپا و دست كه تا دست و پايم درين راه بود * چو يوسف مكانم بن چاه بود چو يارم دو زلف و دو رخ تاب داد * چو خورشيد نورى به مهتاب داد 230 چو مهتاب گشتم من از نور شمع * كه بىشمع در شب كه ديدست جمع ؟
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك : دلنواز خود . ( 2 ) . ج ، س : شايد فزود . ( 3 ) . د ، ن ، ج : تاب برد . ( 4 ) . ك : شنيدى . ( 5 ) . ل : داد خواهد ؛ س : داد خواهند . ( 6 ) . ن ، ج ، س ، ك : حرف و بيان . ( 7 ) . ج ، س : نى .