عزم كردن به راه حجاز و دل برگرفتن از يار دلنواز « 1 »
جمالى سفر كن كه پيران عشق * خيال تو دارند اندر دمشق
چو بشنيد جانم صداى دگر * كمر بستم اندر هواى سفر
سفر كردم اندر بيابان شرع * كه تقدير اصلَست و تدبير فَرع
بيان جدايى نبايد فزود * كه در دود و ظلمت چه شايد نمود « 2 »
و ليكن به ظلمت خضِر آب خورد * اگرچه سكندر بسى تاب خورد « 3 »
220 به فرعون و لشكر نه زهر آب بود ؟ * به موسى و قومش چو جلّاب بود
شنيدم « 4 » كه يعقوب زارِ نزار * همىديد يوسف چو گل در بهار
همان گل بر اخوان نمودند خار * همينست كار شه بردبار
يكى دانم او و يكى بيش نيست * كجا جسم و جانى كزو ريش نيست
عجب كارگاهيست بىپا و سَر * كه خود داد جويد « 5 » ز خود دادگر
225 من از داد و فرياد نامحرمان * چنان دنگ و گيجم كه حرفِ بيان « 6 »
نه راه شنيدست و نه « 7 » روى ديد * كه شرحش نيايد به گفت و شنيد
چنان مست مستم از ان چشم مست * كه بىپا و دستم چو بىپا و دست
كه تا دست و پايم درين راه بود * چو يوسف مكانم بن چاه بود
چو يارم دو زلف و دو رخ تاب داد * چو خورشيد نورى به مهتاب داد
230 چو مهتاب گشتم من از نور شمع * كه بىشمع در شب كه ديدست جمع ؟
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك : دلنواز خود .
( 2 ) . ج ، س : شايد فزود .
( 3 ) . د ، ن ، ج : تاب برد .
( 4 ) . ك : شنيدى .
( 5 ) . ل : داد خواهد ؛ س : داد خواهند .
( 6 ) . ن ، ج ، س ، ك : حرف و بيان .
( 7 ) . ج ، س : نى .