سفركش فزون گفت شاه از سقر * چو يارَست همره چه باك از سفر
برون رفتم آخر زارديست بوم * به شهراه تبريز و اقصاى روم
چو احرام حج بستم اندر مقام * به نزديك صحراى بيت الحرام
نشستم زمانى به خود در شدم * چو مى در صراحى به سَر بر شدم
بيان انكشاف مطلوب و مشاهدهء حال محبوب به عين اليقين در سر منزل استقامت طلب ، و وصول به فناى ملامت و تعب در صورت حكايت واقعه معبّر عنه گشته . « 1 »
به خود در بديدم خيال « 2 » عجَب * كه شاهى در « 3 » آمد به شكل عرب
خجل پيش رويش مه و آفتاب * به دنيى و عقبى كشيده طناب « 4 »
يمين و يسارش همه نور بود * كه چشم بَدانش ز رخ دور بود « 5 »
260 نهادند تختى نمودار بخت * كه بختست جايش به بالاى تخت
نديمان و اولاد و اصحاب او * ستاده چو مهپاره در باب او
نديمى بخواند به گوشش بگفت * يكى راز پنهان به جانش نهفت
ندايى برآورد آن كان راز * كه حجّاج آيند سوى نماز
به امر إله و به فرمان شه * درآيند هفده تن اين جايگه
265 در آن صف درآورد امير اين فقير * فقير حقير اسير امير
فقير از امير آمد آزاد و فرد * به اقبال عشق و به امداد درد
دگر خوان احسان چو شير سفيد * به نُقل و كباب و به جام و نبيد
بفرمود و آورد شاه كريم * طعامى كه باشد به باغ نعيم
به نام خودم خواند آن دم رسول * كه بودم ز خود بس گران و ملول
هامش
( 1 ) . م ، ل و ن : [ بيان گشايش طالب و به رويت مطلوب رسيدن و به سبب درد و ملامة و تحمل بردن ( ل : به سبب دور و ملامت و سبب تحمل توان ] ) ، بقيهء جمله را ندارند .
( 2 ) . م ، ن : خيالى .
( 3 ) . ن : بر .
( 4 ) . ل : كشيده نقاب .
( 5 ) . ن :[ كه چشمش بدان رخ دور بود ] .