به روى نگارى دلم زار بود * همه كارم اين بود و اين كار بود
200 و ليكن ز مردم نهان داشتم « 1 » * به دل مهر رويش همىكاشتم « 2 »
چو دلگرم آن شمع جانسوز گشت « 3 » * چه گويم كه نوكش جگردوز گشت
درآمد نگارم به مجلس چو شمع * بر آن شمع گشتند پروانه جمع « 4 »
چو شمع اندر آن جمع گريان شدم * كه بس خام بودم چو بريان شدم
صدور امر از پير راهبين حقيقتنورد مريد را « 5 » به سفر حجاز در غايت عشق و درد « ژ »
چو پير آن نظَر كرد بر « 6 » حال من * كه غافل نبود او ز احوال من
به گوش دلم گفت برخيز زود * اساسِ سَفر نه به امّيد سود
به راه حجازت ببايد دويد * خدا داند آنجا چه آيد پديد
به جان خسته بودم به دل بسته هم * كه آمد چنين امرم از بهر غم
چو عُسر آيد اى دل به يُسرش نگر « 7 » * كه يسر اندر آخر نمايد نظر
210 بر اهل رضا « 8 » چون درآيد قضا « 9 » * بيابد « 10 » چو خورشيد آن دل صفا
به وقت جدايى چه سنجند زهر * به جز زهر قاتل نيايد ز دهر
چو برگفت پيران نهادى تو دل * دو دستت ببرند « 11 » تو دامن « 12 » مهِل
چو نزديكت « 13 » آرند چون خاك باش * چو دورت برانند چالاك باش « 14 »
هامش
( 1 ) . س : نهان داشتيم .
( 2 ) . م ، ل ، ن ، ك : چو جان داشتم ؛ س : چو جان داشتيم .
( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : شد .
( 4 ) . س : گشتند بپروان جم .
( 5 ) . د : راهبين مريد را .
( ژ ) . م ، ن ( كلا ) : [ امر پير مريد را ( ملا . به ) سفر حجاز در غايت عشق و دود ] ؛ ج : [ مريد را به راه سفر حجاز در غايت درد ] ؛ س ، ك : [ مريد را به راه مجاز در غايت درد ] ؛ ل : كلا سرفصل را جابهجا نوشته ( ر ك . سطر 187 ) .
[ اشارت پير مريد را به تعلق گزيدن و از ما سواى محبوب بريدن ] .
( 6 ) . ن ، ج ، ك : در .
( 7 ) . س ، ك :[ چو عسر اى دل آيد به يسرش نگر ] .( 8 ) . ك : قضا .
( 9 ) . ك : رضا .
( 10 ) . س : ببايد .
( 11 ) . ل : دو دست ار ببرند .
( 12 ) . د ، م ، ن ، ج ، س ، ك : دامان .
( 13 ) . س : نزديك .
( 14 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : [ حكايت ] .