تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
به روى نگارى دلم زار بود * همه كارم اين بود و اين كار بود 200 و ليكن ز مردم نهان داشتم « 1 » * به دل مهر رويش همىكاشتم « 2 » چو دلگرم آن شمع جانسوز گشت « 3 » * چه گويم كه نوكش جگردوز گشت درآمد نگارم به مجلس چو شمع * بر آن شمع گشتند پروانه جمع « 4 » چو شمع اندر آن جمع گريان شدم * كه بس خام بودم چو بريان شدم

صدور امر از پير راه‌بين حقيقت‌نورد مريد را « 5 » به سفر حجاز در غايت عشق و درد « ژ »

چو پير آن نظَر كرد بر « 6 » حال من * كه غافل نبود او ز احوال من به گوش دلم گفت برخيز زود * اساسِ سَفر نه به امّيد سود به راه حجازت ببايد دويد * خدا داند آنجا چه آيد پديد به جان خسته بودم به دل بسته هم * كه آمد چنين امرم از بهر غم چو عُسر آيد اى دل به يُسرش نگر « 7 » * كه يسر اندر آخر نمايد نظر 210 بر اهل رضا « 8 » چون درآيد قضا « 9 » * بيابد « 10 » چو خورشيد آن دل صفا به وقت جدايى چه سنجند زهر * به جز زهر قاتل نيايد ز دهر چو برگفت پيران نهادى تو دل * دو دستت ببرند « 11 » تو دامن « 12 » مهِل چو نزديكت « 13 » آرند چون خاك باش * چو دورت برانند چالاك باش « 14 »
هامش
( 1 ) . س : نهان داشتيم . ( 2 ) . م ، ل ، ن ، ك : چو جان داشتم ؛ س : چو جان داشتيم . ( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : شد . ( 4 ) . س : گشتند بپروان جم . ( 5 ) . د : راه‌بين مريد را . ( ژ ) . م ، ن ( كلا ) : [ امر پير مريد را ( ملا . به ) سفر حجاز در غايت عشق و دود ] ؛ ج : [ مريد را به راه سفر حجاز در غايت درد ] ؛ س ، ك : [ مريد را به راه مجاز در غايت درد ] ؛ ل : كلا سرفصل را جابه‌جا نوشته ( ر ك . سطر 187 ) . [ اشارت پير مريد را به تعلق گزيدن و از ما سواى محبوب بريدن ] . ( 6 ) . ن ، ج ، ك : در . ( 7 ) . س ، ك :[ چو عسر اى دل آيد به يسرش نگر ] .( 8 ) . ك : قضا . ( 9 ) . ك : رضا . ( 10 ) . س : ببايد . ( 11 ) . ل : دو دست ار ببرند . ( 12 ) . د ، م ، ن ، ج ، س ، ك : دامان . ( 13 ) . س : نزديك . ( 14 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : [ حكايت ] .
شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 113 | پير جمال الدين محمد اردستانى / اميد سرورى