تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
گويند ، كه « 393 » آن زمان غريب [ درنگنجد ] « 394 » و راهگذرى راه بدان مقام نبرد . اگر خاطر تو ميل كند ، در آيت
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ »
( 176 ) ، درين باب سخنى چند بيان كنم ، مىگويم كه چون از درياى جان مصطفى [ ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، ] « 395 » آن آب زلال مصفّى « 396 » كه آن را وحى گفتم ، [ به زبان ] « 397 » حضرت خواجه گويا شود « 398 » و در عالم پراكنده پويا شود و نفع و نصيب دهد ، هركس بجاى خود لذت « 399 » [ برگيرد ] « 400 » ؛ يعنى آن زمان كه دهان اهل وحى وحى تكرار مىكند ، لذت مىيابد و مستمعان ، چون مىشنوند ، آن گوش لذات « 401 » مىگيرد از شنيدن آن وحى . اگر سالك صادق عاشق عارف گوش جان « 402 » گشاده گرداند و اين لفظ مبارك حضرت سيد كائنات و خلاصهء ابرار ( 177 ) به جان بشنود ، جنس جان مصطفى است ، و اين وحى مصطفوى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم « 403 » ، در جان او چون تخم [ كه ] « 404 » بر خاك فشانند ، ريشه گيرد و سرسبز شود . بعد از آن ، همچون اويس ميان « 405 » [ جان او و ] « 406 » جان حضرت خواجه [ ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، ] « 395 » حاجت به زبان نباشد و درين محل سختى و آسانى نباشد . همه نور در نور باشد ( 178 ) ، همه سرور باشد ، همه حور ( 179 ) و قصور ( 180 ) باشد و اين مقام [ را مقام ] « 407 » يكتائى گويند . « كن فى الدنيا كانك غريب او عابر سبيل و عدّ نفسك من اصحاب القبور » . اى اخى ، گفتم كه [ از ] « 408 »
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً »
بر تو چنان روشن شده باشد كه هيچ آفريده عبث نيست . سخن يكيست درين مقام [ و الا ] « 409 » ؛ تو نيكو بفهم . گفتم كه وحى كه به زبان بگذرد « 410 » ، تا به زبان مىگذرد « 411 » ، زبان لذّت از آن مىگيرد « 412 » ، چون بگذشت ، آن دهان بهم دوخته شد ؛ چون آدمىاى « 413 » كه روح از بدن او بدر رود [ و ] « 414 » زنخ او بربندند ، چرا كه گويائى ازو محالست و بيرونيان ( 181 ) شنيده ازين گوش و از آن گوش بدر [ كرده باشند ] « 415 » و در عالم جان گوش و زبان صورت عبث باشند ، چرا كه واسطهء جان و جانانند و اسباب آسمانيانند و چون نفس سركش مركب روحانيانند . اى اهل دل ، ديده برگشاى و تا نبينى ، مگوى كه « لا إله الا اللّه » . از جان و دل ديده‌اى پيدا كن تا باز راه به جان و دل برى . و جان و دل عالم و
هامش
( 393 ) « كه » در مج 2 نيست . ( 394 ) [ درنگنجد ] از مج 1 . در اصل ناخوانا . ( 395 ) [ صلى اللّه عليه و آله و سلم ] از مج 1 . در اصل ، مل و مج 2 نيست . ( 396 ) در مج 1 : « مصفا » . ( 397 ) [ به زبان ] از مج 1 در اصل ، مج 2 و مل : « بعالم زبان » . ( 398 ) در مج 1 : « شد » . ( 399 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « لذات » . ( 400 ) [ برگيرد ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « برگيرند » . ( 401 ) در مج 2 : « مىشنوند گوش ايشان لذت » . ( 402 ) « جان » در مج 2 نيست . ( 403 ) « و سلم » در مج 1 نيست . ( 404 ) [ كه ] از مج 1 و مج 2 . ( 405 ) در مل : « ميانهء » . ( 406 ) [ جان او و ] از مج 1 . در اصل ناخوانا . ( 407 ) [ را مقام ] از مج 1 . در اصل و مل نيست . ( 408 ) [ از ] از مج 1 و مج 2 . ( 409 ) [ و الا ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « الا » . ( 410 ) در مج 1 و مج 2 : « گفتم كه فهم تا به زبان مىگذرد و » . در مج 2 : « گفتم كه وحى تا به زبان مىگذرد » . در مل : « گفتم كه وحى به زبان بگذرد » . ( 411 ) « تا به زبان مىگذرد » در مج 1 و مج 2 نيست . در مل : « تا به زبان مىگذرد » . ( 412 ) در مج 1 : « و زبان از آن لذت مىگيرد » . در مج 2 و مل : « زبان از آن لذت مىگيرد » ( 413 ) در مل : « آدمى » . ( 414 ) [ و ] از مج 1 و مج 2 . ( 415 ) [ كرده باشند ] از مج 1 . در اصل ناخوانا .