محبت باصر باشند . ايشان را بجانب حضرت واسطه نباشد و ابو بكر صفتان را ( 133 ) در صحبت اثرهاى بسيار باشد . لحظه فلحظه ايشان را عالمها كشف شود و اگر به صحبت نرسند ، چنان [ باشد ] « 245 » كه شخصى را نقدى باشد و در معامله نياورد و به تجارب نفرستد . نقد او نقد باشد امّا سودش نباشد ، بلكه زيانش باشد . و ابو جهل صفتان ( 134 ) چنان باشد كه جهل در ايشان مخفى باشد . چون چوب بيد در نبات و چون به صحبت آب [ رسد ] « 246 » ، نبات [ به آب پيوندد ] « 247 » و چوب خشك بماند ، البته لايق آتش باشد .
اى عزيز ، اكنون ببين كه در صحبت درويشان چون درآئى ، جهلت غالب مىشود [ يا صدقت غالب مىشود ] « 248 » يا خود را محرم مىبينى . اگر محرم دلى ، اويسى و اگر اكراه و انكار در خود نيابى ، صدّيقى و اگر مجهول « 249 » و مكروهى و اين سخنانت به گوش فرونمىرود ، بدان كه ابو جهلى .
اى عزيز ، [ اگر ] « 250 » در خلوت نشينى و عمرى در خلوت بسر آرى « 251 » تو خود را نشناسى كه از كدام گروهى تا به صحبت درويشان [ نرسى . چون ] « 252 » در صومعه نشسته باشى و مشهور ملك باشى و خلايق ترا پرستند و تو پندارى كه خداپرستى و چون درويشى [ به درگاه تو ] « 253 » آيد ، [ تكبّر ] « 254 » كنى و به حقارت به درويشان نگرى . آن كبريائى صفت بوجهلست و اگر از امت مصطفائى ، اگر درويشى بيرون [ شهر گذرد ، بوى او به دماغ ] « 255 » تو رسد كه « إنّى لأجد نفس الرحمن من قبل اليمن » ( 135 ) ، و اگر از صدّيقانى ، اگر در بغداد صفتى نيك كه در درويشى باشد يا [ خود ] « 256 » نباشد [ و ] « 257 » تو در شيراز از آن نقل بشنوى [ و ] « 257 » بجان در پذيرى ، صدّيقت گويند .
اى عزيز ، غرّه مباش و بدان كه حق ، تعالى ، مىفرمايد كه
« فَلا تَغُرَّنَّكُمُ
« 258 »
الْحَياةُ
« 259 »
الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ »
( 136 ) كه هرچه آن نفس را مغرور مىكند آن از دنياست و صفت ابو جهلست ، و هر كه غرّه شود به چيزى كه [ آن را ] « 260 » فنا خواهد بود و به آن بازايستد ، ازين [ حديث ] « 261 » خبرى نداشته باشد كه « كن فى الدّنيا كانك غريب او عابر سبيل و عدّ نفسك من اصحاب القبور » . اگر سالكى از سر خود گذشته اين حديث را در عمل آورد ، زود باشد كه در مقام « فى مقعد صدق عند مليك مقتدر » ( 137 ) عيش كند ، و اين راه به خود نتوان رفت .
هامش
( 245 ) [ باشد ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « باشند » .
( 246 ) [ رسد ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « رسند » .
( 247 ) [ به آب پيوندد ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 248 ) [ يا صدقت غالب مىشود ] از مل . در اصل ، مج 1 و مج 2 نيست .
( 249 ) در مج 1 : « محمول » .
( 250 ) [ اگر ] از مج 1 .
( 251 ) در مج 1 : « برى » .
( 252 ) [ نرسى . چون ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 253 ) [ بدرگاه تو ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا
( 254 ) [ تكبر ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 255 ) [ شهر گذرد ، بوى او بدماغ ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 256 ) [ خود ] از مج 2 . در نسخ ديگر نيست .
( 257 ) [ و ] از مج 1 . در نسخ ديگر نيست .
( 258 ) در اصل و مل :
« لا يغرنكم » .
( 259 ) در مج 1 : « حيوة » .
( 260 ) [ آن را ] از مج 1 . در نسخ ديگر نيست .
( 261 ) [ حديث ] از مج 1 . مل و مج 2 .