بيت ( 97 ) :
اين باده اندر هر سرى سوداى ديگر مىپزد ؛ * سوداى آن ساقى « 170 » مرا ، باقى همه زان شما .
اول نظر جمال كرد ، عالم « 171 » و عالميان مصوّر شدند . ديگر نظر جلال فرمود ، مخصوصان قائم الذات متحرك شدند . بعد از آن ، نظر [ كمال ] « 172 » بنمود . اين يك قسم ديگر كه مانده بودند ، به ده قسم شدند [ و از ايشان ] « 173 » يك قسم بماند و آن قسم روى به يكديگر آوردند و در پى آن گروههاى مختلف نرفتند و جمع شدند و روى به يكديگر آوردند « 174 » ، و اين قوم هنوز از ذاكرانند ( 98 ) كه ايشان را مىرسد كه روى به روى يكديگر كنند و ذكر « لا إله الا اللّه » گويند . تا سالك بدين مقام نرسد ، نشايد كه ذكر « لا إله الا اللّه » گويد .
اى عزيز « 175 » ، نيك تأمل كن تا از كدام قومى . اگر درين حال چشمت پيدا شود ، بدانى كه به چه مشغولى . يك ساعت دل درين اسرار نه و بشنو كه در معنى اين نظم تكرارهاى گذشته « 176 » به نوعى ديگر اظهار مىشود . قصيده « 177 » :
خيز ، اى پسر ، خيز ، اى پسر ، وز خويشتن بيزار شو ؛ * رسوا شو اندر عاشقى وز عشق برخوردار شو .
بيزار شو ، بيزار شو ، همچون حسين ( 99 ) از ملك دون ، * وانگه بيا در كربلا خونخوار شو ، خونخوار شو .
هر دل كه آن « 178 » پرخون نشد از جسم خود بيرون نشد . * خون خور در اوّل خونِ دل ، وانگه بَرِ زُنّار ( 100 ) شو .
چون خاك تو پرخون شود ، صحراى دل گلگون شود ، * چشم تو چون جيحون شود ، دزديده در ديدار شو .
جيحون چو ديدى ، غسل كن تا پاك گردى همچو ما ، * وانگه بيا منصور ( 101 ) شو ، بر پاى خود بردار شو .
بردار هم ساكن مشو ، وز دست خود بردار سر ، * چون سر بيندازى ، بيا مجموعهء اسرار شو .
چون مخزن اسرار شد جانت ز آيات خدا ، * مىگرد اندر ملك دل ، [ بر اهل ] « 179 » دل دلدار شو .
دلدار شو ، دلدار شو « 180 » ، چون گل نهان در خار شو ،
هامش
( 170 ) در مج 1 : « سوداى انسانى » .
( 171 ) « عالم » در مج 2 نيست .
( 172 ) [ كمال ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « كمالى » .
( 173 ) [ و از ايشان ] از مج 1 و مج 2 .
( 174 ) در مج 1 : « روى از يكديگر نگردانيدند » .
( 175 ) « اى عزيز » در مج 1 نيست .
( 176 ) در مل :
« تكرارها گذشته » .
( 177 ) در مل : « نظم » .
( 178 ) در مل : « كه تا » . در مج 2 : « كه او » .
( 179 ) [ بر اهل ] از مج 1 . در اصل ، مج 1 و مل : « مر اهل » .
( 180 ) « شو » در مل نيست .