فرمود و يونس را به خود كشيد و خيالاتى كه نزديك « 95 » خلق معظم مىنمايد ، چون اطفال و عيال و گاو ، و شرح اينها [ گفته ] « 96 » خواهد شد ، همه از يونس جدا شد و يونس مستغرق كبريائى حق شد و از عالميان فانى شد و به حق باقى شد « 97 » . [ فأمّا ] « 98 » هنوز چون « 99 » [ صورت او فانى نشده و پيدا بود ] « 100 » ، البته كشتى شرع واجب بود كه او را از بحر « مرج البحرين يلتقيان » ( 78 ) بگذراند ، كه [ آتشى ] « 101 » بود در دل يونس [ كه اگر قدم در دريا مىنهاد بىكشتى ، ] « 102 » دريا خشك مىشد .
هرآينه از عالم شفقت كشتى ببايد « 103 » تا آتش عشق عاشقان و آب درياى « 104 » [ معرفت ] « 105 » عارفان آتش در آب كشته نشود و آب به آتش شوريده نشود « 106 » البته ماهىاى « 107 » بايد كه تا قرار گيرد درو يونس جان « 108 » طالب عاشق عارف سرگشته و از ملكها برگشته و از ملكوت بگذشته و [ در ] « 109 » جبروت استقامت يافته [ و در حال ] « 110 » مستغرق شده و كلام حق گشته « 111 » و ناطق « و ما ينطق عن الهوى » ( 79 ) [ شده ] « 112 » و قرآن [ پردهء غيب بر او برداشته ] « 113 » ، بلكه دوئى در ميان او و حق نباشد .
[ و آنچه ] « 114 » حال انبياء گويند كه گاهى باشد و گاهى بر وى پوشيده باشد ، درين بيت اظهار مىشود « 115 » .
بيت « 116 » :
هست قرآن حالهاى انبياء ، * ماهيانِ بحر خاص كبرياء . ( 80 )
هر ماهىاى « 117 » كه در آب باشد جوياى آب باشد ، چرا كه آتش عشق در جان يونس ايام است و يونس ايام در شكم ماهى صاحب قيام ( 81 ) است و فيض از جام بحر مىگيرد و از آب جداست تا در طبيعت باشد . يعنى بشريت اين عالم برّيش گويند و پشت برين عالم كرده و روى در بحر آورده و بحريان ( 82 ) ازو فيض مىگيرند و ثمرهء طاعات « 118 » برّيان ( 83 ) با خود برده . اينجاست كه حق ، سبحانه و تعالى ، ثواب ملائكه بازمىستاند و به عاصيان امت حضرت [ محمد ] « 119 » مصطفى ، صلى
هامش
( 95 ) در مل : « خيالاتى كه به نزديك » . در مج 2 : « خيالاتى به نزديك » .
( 96 ) [ گفته ] از مج 1 .
( 97 ) « شد » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 98 ) [ فاما ] از مج 1 . در اصل و مل :
« و الا » .
( 99 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « چون هنوز » .
( 100 ) [ صورت . . . بود ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « صورت فانى از پيدا بود » .
( 101 ) [ آتشى ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « آتش » .
( 102 ) [ كه اگر . . . بىكشتى ] از مج 1 . در اصل : « اگر بىگفتى قدم در دريا مىنهاد » . در مل و مج 2 : « اگر بىكشتى قدم در دريا مىنهاد » .
( 103 ) در مج 1 : « بيايد » .
( 104 ) در مج 2 : « درياى آب » .
( 105 ) [ معرفت ] از مج 1 و مج 2 .
( 106 ) در مج 1 : « و آتش به آب فسرده نگردد » . در مج 2 : « آب به آتش نيست گردد » . در مل : « و آب به آتش فسرده نشو » .
( 107 ) در اصل و مل : « ماهى » .
( 108 ) در مج 2 : « كه تا يونس قرار گيرد درو جان » .
( 109 ) [ در ] از مج 1 در اصل و مل : « از » .
( 110 ) [ و در حال ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل :
« و به حال » .
( 111 ) در مج 1 : « شده » .
( 112 ) در اصل و مل : « گشته » . [ شده ] از مج 1 .
( 113 ) [ پرده غيب بر او برداشته ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « پرده غير بر وى برداشته » .
( 114 ) [ و آنچه ] از مج 1 . در اصل و مل : « و آنكه » .
( 115 ) در مج 2 :
« بيت سر آن اظهار مىشود » .
( 116 ) « بيت » در مج 1 نيست .
( 117 ) در مج 1 و مل : « ماهى » .
( 118 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « طاعت » .
( 119 ) [ محمد ] از مل .