از تخييلات « 32 » خود بلكه از سر خود بگذرى تا همه ديده گردى . آنگاه اهل بصائر ( 66 ) را بشناسى .
وقتى كه چنين شوى ، ترا عين انسان گويند .
مستزاد « 33 » :
چشمم نظرى كرد و نظر باز برآمد ، * دل در سر آن شد .
باز آن نظر از غمزهء غماز برآمد ، * هر سو نگران شد .
شد ديده و دل در پى آن قامت رعنا ( 67 ) ، * چون روز قيامت ،
در عرصهء ميدان به دو صد ناز برآمد ، * ديدار عيان شد .
در خويش فرورفتم و بىخويش بديدم * رخسارهء معشوق .
همراز دلم گشت و به آواز برآمد ، * [ وز ] « 34 » خلق نهان شد .
ديگر چو يكى قطره كه در بحر درافتد * شد در صدف عشق .
شد مُهر و نگين وز كفِ شه باز برآمد « 35 » ، * سلطان جهان شد .
يك حَملِ ( 68 ) دگر كرد و درآمد به خرابات * با مُغبچهاى چند .
ساقى شد و مى داد و سرافراز برآمد . * زاهد به گمان شد .
باز از سر مستى بسر كوى دلارام * هنگامهاى بنهاد .
در نى نفسى كرد چو دمساز برآمد « 36 » * همراز خود آن شد .
گه عُور شد از صورت و از شهر برون رفت ، * فارغ ز بد و نيك .
بر دار چو منصور ( 69 ) سرانداز برآمد ، * يكتاى زمان شد .
گه داغ فقير است و گهى باغ امير است ، * چون گُل ببَر « 37 » خار .
آن دلبر مكّار به صد « 38 » آز برآمد ، * هرجا بنشان شد .
در روم گذر كرد و سر از هند برآورد ، * تعالى « 39 » و تقدّس .
شد در تك دريا و به شيراز برآمد ، * مهرِ دل و جان شد .
اين دم نظرش سوى جماليست چو خورشيد * آن پير قلندر .
اسباب رها كرد و سبب ساز برآمد ، * چون گنج به كان شد .
اى عزيز ، دانستن اين معنى در مدرسه [ و ] « 40 » قيل و قال حاصل نشود كه حضرت امام الموحّدين و سيد الاولياء و الاتقياء ، على مرتضى ، كرّم اللّه وجهه ، مىفرمايد : « لنا علم و للأعداء مال » ( 70 ) . مراد ازين علم كه آن سرور علما مىفرمايد علم « 41 » لدنّيست ( 71 ) كه « 42 » حضرت شاه مىفرمايد كه برداشتم و هرچه تعلق به اهل صورت دارد كه عاقبت آن فنا خواهد شد ، آن مال
هامش
( 32 ) در مل و مج 2 : « تخيلات » .
( 33 ) در مل : « فى المستزاد » .
( 34 ) [ وز ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « در » .
( 35 ) در اصل : « شهباز برآمد » .
( 36 ) در مج 1 : « آمد » .
( 37 ) در مل : « زبر » .
( 38 ) در مل : « بدين » .
( 39 ) در مل : « تعا » .
( 40 ) [ و ] از مج 2 و مل .
( 41 ) در مل : « آن علم » .
( 42 ) « كه » در مج 2 نيست .