مستمع شو و به عبارت نيك و بد مشغول مشو « 16 » و خود را جمع گردان و كمر عشق در ميان بند و راهدانى پيدا كن . و راهدان در دنيا نتوان يافت ، چنانچه در معنى « 17 » اين غزل گفته مىشود .
غزل :
بسيار گشتم در جهان من در پى همراز دل ، * پيدا نشد ، پيدا نشد گوشى سوى آوازِ دل .
گوئى همه چون خفتگان ، دور از دل آشفتگان ، * افسردهتر از مردگان ، بيگانه از غمازِ دل .
چون جغد در ويرانهها ساكن شده در لانهها ، * بر ساخته ايوانها ، محروم از شهبازِ دل .
چون مُور و موش و [ مارِبس ] « 18 » ( 61 ) ، در قصد مردم ( 62 ) چون مگس ، * پيوسته در آز و هوس ، ببريده از دمسازِ دل .
با دشمن خود دوستند ، زيرا كه جمله پوستند ؛ * بر جاى خود نيكوستند ، انبازِ گِل ، مُمتازِ دل .
زود ، اى صبا ، بار دگر آن فتنه را بيدار كن ، * زانرو كه اندر عاشقى ذوقيست بردن نازِ دل .
خيز ، اى جمالى ، تا به كى دور از مى و آواز نى ؟ * خرها رها كن در گله ، رو جانبِ شيرازِ دل .
اكنون « 19 » در باب سلوك يونس ، عليه السلام ، و در تأويل آن و سير و سلوك سالك « 20 » كه ظهور مىكند در هر قرنى « 21 » ، سخنى چند بشنو تا راه به سير برى ، كه اول سلوكست و اوسط سيرست و آخر فنا به پيوستن « 22 » بقا ، كه در آن عالم سلوك نباشد . همه سير در سير باشد « 23 » [ و ] « 24 » همه فتوح ( 63 ) در فتوح باشد [ و ] « 24 » هيچ حجاب نباشد . و « 25 » اين عالم « 26 » را عالم عارف گويند كه آفتاب عشق درو تجلّى كند كه شب نباشد . مغرب او مشرق گشته باشد و او را مكان نباشد . قوله ، تعالى :
« لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ »
( 64 ) ، و داد اين كلمات در آخر رساله داده شود « 27 » . حاليا ، نفسى همراه عالم سير [ باش ] « 28 » ، نه چنان كه تناسخيان ( 65 ) گويند . سير « 29 » در مقام ابتداى سالك « 30 » و انتهاى سالك كه عرفانست ، در اين مستزاد بيان آن كرده مىشود « 31 » . وقتى اين معنى را دريابى كه
هامش
( 16 ) در مج 1 : « به عبارت نيك و بد مشغول شو » نيست .
( 17 ) « معنى » در مج 2 نيست .
( 18 ) [ مار بس ] از مج 1 و مل . در اصل : « مار پس » ، در مج 2 : « ماروبس » .
( 19 ) « اكنون » در مج 1 نيست .
( 20 ) « سالك » در مج 1 نيست .
( 21 ) در مل : « قرن » .
( 22 ) در اصل : « فنا و به پيوستن » .
( 23 ) در مج 1 : « سيراست » .
( 24 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 25 ) در اصل و مل « و » نيست .
( 26 ) « عالم » در مل نيست .
( 27 ) در مل : « رساله معلوم تو شود » .
( 28 ) در اصل و مج 1 : « باشد » . [ باش ] از مل و مج 2 .
( 29 ) در مج 1 : « كه سير » .
( 30 ) در مج 1 : « ابتداى مقام سالك » .
( 31 ) در مل : « بيان آن مىشود » .