خوارى مگريز ، كه آن شاهد بازاريست و خودپرستان را دوست نمىدارد و « 10 » هر لحظه به لباسى درآيد و عاشقان را سرگردان كند و اسرار خود در نهانخانهء بىپروايان گويد .
غزل :
هر مَه مَهِ من بىمن اسرار به من گويد ، * چون بلبل آشفته احوال چمن گويد .
جان بخشد و دل دزدد ، پنهان شود اندر دل * تا نامهء مستحسن در گوش حسن گويد .
از زلف و بناگوشش آشفته كند « 11 » حالم * تا حال پريشانى در جان « 12 » حَزَن ( 31 ) گويد .
چون يوسف كنعانى دل چاه زنخ جويد * تا درد درون خود رمزى به رسن گويد . ( 32 )
احمد به هواى دل باز از سر مشتاقى * از بهر اويس ( 33 ) جان احوال قَرَن گويد .
[ اى عزيز ] « 13 » ، تو يك دم مشتاقوار گوش « 14 » دل پيش آر و اسرار مشتاقان بشنو تا بدانى كه مطلوب بار طالب مىكشد و طالب از آن بىخبر . و زارى كردن بيداران از بهر خوابآلودگان غافل و اشارت كردن دانايان و فاش نكردن اسرار غيبى بر اطفال زمان كه اهل جهانند و طلبكار حقند و روى رسول حق مىشكنند و رسول حق از ايشان ملول نمىشود و شفقت دريغ نمىدارد و به خلق و مسكنت با اهل روزگار مىسازد ، از بهر آنكه هرگاه كه رحمت الهى مىخواهد كه اهل خود بنوازد ، نامرادى « 15 » ناقصان و هلاك شدن ايشان به خاصان خود مىنمايد و عارفان « 16 » حقيقى به نظر شفقت در مىآيند و به قدر حوصلهء ايشان كه صفت طفلان دارند ، نزديك مىشوند و ايشان بعضى نزديك رحمت مىآيند و بعضى عاقّ مىشوند . آنها كه در سرّ دل ايشان محبت رسول حق تعالى باشد ، حق تعالى [ تجلّى ] « 17 » ( 34 ) خود بمدد محبت رسول مىفرستد و آن قوم را از آز و هوس خلاص مىكند و دوستى حق ، جل و علا ، در دل اين قوم مستقيم مىشود . پس حضرت بارى ، تعالى و تقدس ، آن تجلى كه « 18 » در سرّ بندگان خاص ارزانى داشته در نظر حقيقت رسول حق درآورد « 19 » ، و رسول حق عاشق آن تجلى ذات شود و صفت « 20 » كند ايشان را در اشتياق خويش ، چنان كه در گوش جان ابا ذر گفته [ شد ] « 21 » و ذكر اين حديث از پيش رفته « 22 » . اين حديث از بهر آن با ابو ذر گفت كه ابو ذر فرد بود . و « 23 » تو هم فرد باش تا دوست با تو راز گويد . « ان اللّه تعالى فرد « 24 » يحب الفرد » ، يعنى « ان اللّه تعالى جميل يحب الجمال » ( 35 ) . هركه غبار جميع اشياء در دل خود نيابد و محبت صانع در مصنوعات بيند البته صاحب جمال « 25 » شود و خوى حق برگيرد و واقف اسرار شود و مشتاق شود بر ذرّات كائنات بىصفات ، و الّا اگر صفاتش نباشد و بيان صفاتش نكنند ، هيچ آفريده مطلع نشود بر ذات ، و تو تا عاشق نشوى بر صفات « 26 » حق ، چه دانى كه اللّه جميلست و با وجود جمال ، محب جمالست
هامش
( 10 ) « و » در مج 1 نيست .
( 11 ) در مج 1 : « شود » .
( 12 ) در مج 1 : « گوش » .
( 13 ) [ اى عزيز ] از مج 1 . در اصل و مج 2 نيست .
( 14 ) « گوش » در مج 1 نيست .
( 15 ) در مج 1 : « و نامرادى » .
( 16 ) در مل :
« ور عارفان » .
( 17 ) [ تجلى ] از مج 1 در اصل ناخوانا .
( 18 ) « كه » در مج 1 نيست .
( 19 ) در مج 1 و مل : « رسول درآرد » .
( 20 ) در اصل : « كه صفت » .
( 21 ) [ شد ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 22 ) « اين حديث از پيش رفته » در مج 1 نيست .
( 23 ) « و » در مج 2 و مل نيست .
( 24 ) « تعالى فرد » در مج 1 نيست .
( 25 ) در مل : « كمال » .
( 26 ) در مج 2 : « به صفات » .