چيزى چند نبود . حضرت خواجه فرمود كه اگر [ دوستى گرفتمى ، ابو بكر ] « 153 » گرفتمى ، چرا كه چنان كه حق دوستيست در او نمىديد . زنهار كه [ غرض مشنو ] « 154 » ، كه اين فقير فراغت [ دارد از تقليد همهء مقلدان ] « 155 » و روايت قصه كهنه ( 24 ) پيش اين فقير هيچ اعتبار ندارد ، كه امروز [ مىدانم كه حال ] « 156 » چيست و راه به مقام معين [ مىبرم . تو از تعصب ] « 157 » بگذر ، كه حكايت مفردان و مجردان مىكنم . حكايت طفلان درين منزل دخل ندارد [ و ] « 158 » ارباب محبت « 159 » را كار به ماضى و مستقبل نيست . مىگويم كه حضرت خواجه ( 25 ) فرمود كه من مشتاق آن قومم كه در دل ايشان غرض نباشد . و آن قوم كه حضرت سيد عالميان « 160 » ( 26 ) مىفرمايد ، آنانند كه رسالت و خلافت و سلطنت و امارت و سرورى كه شيخيست و هرچه تعلق به هستى دارد به پيش « 161 » دل مبارك ايشان به مقدار يك پشيز وجود ندارد . يا ابا ذر ، « انّى مشتاق اليهم » ( 27 ) .
اى اخى « 162 » ، در كتاب مرآة الافراد نيك تأمل كن [ و ] « 158 » معنى اين « 163 » باشد كه بدانى كه فرد چون باشد . فرد كسى باشد كه هيچش نباشد و غنى باشد ، يعنى متّقى باشد . [ تو ] « 164 » چه دانى كه تقوى چه باشد ؟ اين تقوى كه تو مىورزى شرك مطلقست كه « 165 » همه [ نيستى ] « 166 » و نامرديست . اسرار تقوى عاشقان دانند كه بجز دوست در عالم هيچ نبينند و در چشم و خيال ايشان هيچ نباشد . عالم را چنان بينند كه چيزى كه نبود و پيدا شد و باز ديگرباره « 167 » ناپيدا شود .
اى عزيز ، اگر بدانى كه
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
( 28 ) چه معنى دارد ، راه به افراد برى . مىگويم [ كه ] « 168 » مفرد كسيست كه تنها به صف درآيد و هيچ كس مرد او نباشد بىشمشير و تير و كمان و نيزه ، يعنى ناپيدا باشد و كارزار كند و راه بدانكس نبرند و همه عالم ازو خواهند و ازو ستانند ، و اگر واقف او شوند ، تيربارانش كنند . حضرت خواجه مىفرمايد كه من مشتاق آن مقامم كه با هيچ آفريدهاى نبايد گفت و شنيد ، و اين قوم در عالم نادر مىباشند ، يعنى فرد باشند . اگر بدانى كه « اشهد أن « 169 » لا إله الّا اللّه » چه معنى دارد ، محمد رسول اللّه در حق تو گواهى بدهد كه فردى تو . « لا إله الا اللّه » به زبان آموختهاى و « 170 » محمد رسول اللّه را « 171 » شنيدهاى كه مردى بود عرب فصيح . لعنت بر « 172 » شناخت تو باد ! تو بدان كه حضرت خواجه مرآة الافرادست نه مرآة الاسقاط ( 29 ) . اگر مىخواهى كه معنى « لا إله الا اللّه » بدانى ، اول رسول اللّه را بشناس و حال
هامش
( 153 ) [ دوستى گرفتمى ، ابو بكر ] در اصل ناخوانا . مأخوذ از نسخ ديگر .
( 154 ) [ غرض مشنو ] در اصل ناخوانا . مأخوذ از ساير نسخ .
( 155 ) [ دارد از تقليد همه مقلدان ] در اصل ناخوانا . مأخوذ از مج 1 و مل . در مج 2 : « تقليد از همه مقلدان دارم » .
( 156 ) [ مىدانم كه حال ] در اصل ناخوانا . مأخوذ از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 157 ) [ مىبرم . تو از تعصب ] در اصل ناخوانا . مأخوذ از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 158 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 159 ) در اصل : روى « محبت » كلمه حال اضافه شده است .
( 160 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « عالم » .
( 161 ) در مج 1 و مج 2 : « در پيش » .
( 162 ) در مج 1 : « اى عزيز » .
( 163 ) در مج 1 : « آن » .
( 164 ) [ تو ] از مج 1 . در اصل ، و مج 2 : « و تو » .
( 165 ) « كه » در مج 1 نيست .
( 166 ) [ نيستى ] از مج 2 . در اصل ، مل و مج 1 : « هستى » .
( 167 ) « باره » در مج 2 نيست .
( 168 ) [ كه ] از مج 1 . در اصل ، و مل نيست .
( 169 ) « اشهد » در مج 2 نيست .
( 170 ) « و » در مج 2 نيست .
( 171 ) « را » در مج 1 نيست .
( 172 ) در مج 2 : « برين » .