تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
« نقلست از بايزيد كه گفت شبى رسيدم به مقامى كه مهتابى خوش بود و بارگاهى بس عالى و بس خالى . بناليدم كه : بار خدايا ، مقامى بدين عزيزى چرا چنين خاليست ؟ ندا آمد كه : اى بايزيد ، هركس را درين منزل راه نيست ، هركس كه طاقت بلاى ما دارد درين منزل جا دارد . بدان كه آن بارگاه دل عارفست كه صفا يافته است و غير در آن راه ندارد . » ( رسالهء 48 ) « شيخ يوسف رازى ، رحمة اللّه عليه ، دوازده سال عشقبازى كرد با دخترى تازى به عشق مجازى . چون به معشوق رسيد ، از ترس حقّ از سر آرزوى نفس بگذشت و رباب بر زمين زد و روى از دختر عرب بگردانيد و در خرابه رفت و خوابش بگرفت [ . . . ] » ( رسالهء 49 ) نمونه‌هائى از نظم شيوا و دلنشين پيرجمالى :
هركه در كوى غمش صابر و جانباز آيد * چون تن ار گشت فنا ، ليك چو جان بازآيد .
باز كز ساعد شه ميل هوا كرد ، مترس ؛ * بازيش بازوى شاهست و به شه بازآيد .
غم مخور ، دل ، كه گر آن بدر منيرت بشكست ، * آن هلال از افقِ مِهر به صد ناز آيد .
سالها خون جگر باشد و ترياقِ فراق ، * تا شبى شاهد خوش‌خو به تو همراز آيد .
كُو نسيمى كه دل مرده ازو زنده شود ؟ * اى جمالى ، مگر از جانب شيراز آيد .
( رسالهء 4 )
چشمم نظرى كرد و نظر باز برآمد ، دل در سر آن شد . * باز آن نظر از غمزهء غمّاز برآمد ، هر سو نگران شد .
شد ديده و دل در پى آن قامت رعنا چون روز قيامت . * در عرصهء ميدان به دو صد ناز برآمد ، ديدار عيان شد .
در خويش فرورفتم و بىخويش بديدم رخسارهء معشوق . * همراز دلم گشت و به آواز برآمد ، وز خلق نهان شد .
ديگر چو يكى قطره كه در بحر درافتد ، شد در صدف عشق . * شد مُهر و نگين وز كفِ شه باز برآمد ، سلطان جهان شد .
( رسالهء 4 ) و امّا نمونه‌هائى از انشاء و جمله‌بنديهاى ناهنجار و تصنعات لفظى پيرجمالى : « بدان كه عذاب
« الْأَدْنى دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ »
اين معنى دارد كه ذنوب شخص كه نبخشند ، در يك ساعت به دست عذابش وادهند ، آن‌چنان باشد كه به چاهيش اندازند كه هرگز بدر نتواند آمدن كه آن چاه ويلش مىگويند ، و يا به مثال آنكه كوهيش بر سر زنند و نيستش گردانند و يا مسخش گردانند كه به شكل ددش كنند و يا به حيوان ، و اگر عفو فرمايند ، به مرور آن‌چنان عذابش دهند كه عذاب ادنى گويند . . . . » ( رسالهء 165 ) « . . . عجب زمانيست كه خداى تعالى هر قضائى كه به اهل زمين مىفرستد و مكروه مىنمايد از نافرمان‌بردارى خلايق در خيال مبصران شش آسمان درمىآيد . و اين مشفقان و مهربانان كه طوق
« أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ »
در گردن جان دارند و حق بندگى ، آنچه بشر را مقدورست ،