بروزات اين تنزّل و انحطاط را به تفصيل ذكر كرده است « 1 » ، و از جمله ، بطور كلّى ، چنين مىگويد :
« تأثير حكومت مغول از قرن هشتم به بعد ، ابتدا در اخلاق نويسندگان بروز كرد ، يعنى زودتر از آنكه آنان را به عدم علاقه و لا قيدى در شيوهء نگارش وادارد ، ايشان را به عدم تحقيق و ترك تتبّع [ . . . ] وادار ساخت . » « 2 » « انحطاط ادبى درين عصر [ تيمورى ] دنبالهء كاروان تقهقر را رها نكرد ، تنها تاريخ و خط و فن مينياتورسازى و تذهيب و معمارى رو به ترقى داشت . » « 3 » « [ در اين انحطاط ادبى ] ، سبك پيچيده و متصنّع و بىروح كه از عالم الفاظ فرومايه تجاوز نمىنمود شعر را از قصيده و غزل به حالت ابتذال افكند ، و پايهء « سبك هندى » از اين دوره در هرات و خراسان و تركستان نهاده شد ، و بعد به اصفهان و هند سفر كرد ، و در نثر نيز [ . . . ] انحطاط لفظى و معنوى دواسبه بناى تاختوتاز نهاد ! » « 4 » « [ درين ] سير انحطاط و تقهقر [ . . . ] ذوقها همه محدود ، طبعها فرومايه ، فكرها كوتاه ، طريق تعقّل ناصواب ، اهمال و تكاسل و عدم غور و عدم تحقيق و تتبّع در تمام امور ( از امور سياسى و ملكدارى گرفته تا شعر و نثر و تاريخ و تذكره و ديانت و تصوف و امانت و تقوى ) رسوخ يافت ، تدنّى و پستى عجيبى در هر چيز پيدا شد ، و در اين گيرودار اگر دانشمندى چند به وجود آمدهاند جاى بسى حيرتست . » « 5 » « سبك نثر دورهء تيموريان ( قرن نهم ) همين است كه گفتيم « 6 » [ . . . ] و حدّ متوسط - يعنى ميانهء نثر ساده و نثر فنى - همان سبكى است كه غالب نويسندگان بزرگ اين دوره چون عبد الرزاق بن اسحاق و جامى و [ ملا حسين ] كاشفى و حافظ ابرو و ميرخواند و خواندمير به كار بستهاند [ . . . ] » « 7 »
اين معايب و ويژگيها ناگزير در آثار پيرجمالى يافته مىشود ، با اين تفاوت كه سبك و زبان پيرجمالى مخلوطيست از ويژگيهاى سبكى و ادبى دورهء پيش از مغول ( خصوصا سادگى و بىپيرايگى انشاء ، و استوارى شيوهء نگارش ) و ويژگيهاى دورهء مغول و عصر تيموريان خصوصا تصنّع سبك « فنى » ، فرومايگى الفاظ و عبارات ، بىقيدى در رعايت قواعد زبان ، افراط در استعاره ، كنايه ، مجاز و ديگر صنايع لفظى يا معنوى . خود او اين بىقيدى خود را در تبويب كتاب و تنسيق بيان چنين توجيه مىكند : « اى عزيز ، در اين حال كه كتابت مىشود فصل نباشد ، كه فصل در كتابها مىنويسند كه سخن آخر شده است ، و حال درويشان و سخن ايشان آخر ندارد و وصل در وصلست و [ . . . ] چون فهم اين سخن كنى ، بارى از سر عبارات و الفاظ و فصل و باب در اين كتاب نگاه مكن . . . » ( رسالهء 6 )
اينك نمونههائى از اين دو جنبهء سبك و انشاء ( منثور و منظوم ) پيرجمالى :
نمونههائى از نثر روان و خالى از پيچيدگى نحوى :
هامش
( 1 ) سبكشناسى ، ج 3 ، ص 205 - 180 .
( 2 ) همان كتاب ، ص 181 .
( 3 ) همان كتاب ، ص 185 .
( 4 ) همان كتاب ، ص 186 .
( 5 ) همينجا .
( 6 ) به عقيدهء سعيد نفيسى امتياز خاص در ادبيات فارسى در قرن نهم افزايش شمارهء كتابهاى فارسى نسبت به زبان تازى بوده است . ر . ك . تاريخ نظم و نثر ، ج 1 ، ص 35 - 226 .
( 7 ) سبكشناسى ، ج 3 ، ص 199 .