تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
( 409 ) نارم : مخفف نياورم . ( 410 ) چارسو - چهارسو : چهار راه در يك بازار . ( 411 ) صوامع : جمع صومعه . ( 412 ) چبود : مخفف چه بود . ( 413 ) ستارهء برق رفتار : شهاب . ( 414 ) دار : خانه ، سرا . ( فرهنگ معين ) ( 415 ) نمّام : سخن‌چين . ( فرهنگ معين ) ( 416 ) فرشته‌اى كه گرز آتشين دارد : مالك دوزخ . ( 417 ) غول بيابانى - غول برى : موجودات بدكارى كه در بيابانها مىزيسته‌اند و مسافران را گمراه مىكردند . در نزد اعراب قديم ، غول نوعى جن شيطان‌صفت و درنده‌خو بوده است ، كه با درآمدن به شكلهاى گوناگون ، آدمى را از راه به بيراهه مىبرده ، و او را غافل‌گير كرده و مىكشته و مىبلعيده است . ( دائرة المعارف مصاحب ، زير واژهء غول ) ( 418 ) مضمون سه بيت اخير ظاهرا اشاره دارد به آيات 10 - 6 ، الصافات ، به اضافهء اين موضوع كه شيطان سركش ، پس از اصابت شهاب ثاقب ، اگر بر خاك افتد به صورت غول بيابانى ، و اگر در دريا افتد ، به شكل نهنگى نستوه درمىآيد . ( 419 ) اخيار ( جمع خير ) : شخص نيك و نيكوكار . ( فرهنگ معين ) ؛ در اصطلاح سالكان اخيار هفت تن را گويند كه از جملهء سيصد و پنجاه و شش مردان غيب‌اند و آنها را ابرار نيز خوانند . ( فرهنگ لغات عرفانى ) ( 420 ) زرق : دوروئى ، نفاق ، رياكارى . ( فرهنگ معين ) ( 421 ) احول : شخص چپ يا لوچ . ( 422 ) غول برّى : ر . ك . غول بيابانى . تعليق ( 417 ) . ( 423 ) تشبيه شيخان خرقه‌پوش و دستاربند فريبكار به غول بيابانى . ( 424 ) طرّه : قسمتى از گيسو . ( 425 ) فش : آنچه از سر دستار به مقدار يك وجب به طريق طرّه گذارند . ( فرهنگ معين ) ( 426 ) خمش كن - خمش‌دار . ر . ك . تعليق ( 408 ) . ( 427 ) مفهوم بيت : اگر در خانقاهى ابلهى از روى نادانى به صاحب‌دلى بگويد : خاموش شو ، خادم محقر نادانتر خانقاه افسارى مىآورد كه چون خران بر سر آن صاحبدل زند . ( 428 ) كادب : كه ادب است ، كه ادب باشد . ( 429 ) بو : باشد ، باش . ر . ك . تعليق ( 347 ) . ( 430 ) پوريا : منظور پورياى ولى است . پهلوان محمود خوارزمى ملقب به پورياى ولى ، و نيز ملقب به قتالى ( متوفى به سال 722 هجرى قمرى در خيوه ) ، اصل او از گنجه است . وى عارفى شجاع و پهلوان بود . مثنويى به نام كنز الحقائق به نظم درآورده است . داستانهائى از مردانگىهاى او در افواه شايع است . ر . ك . فرهنگ معين ، اعلام و جستجو در تصوف ، ص 5 - 352 . ( 431 ) عند ( عربى ) : نزد ، به نزديك .