تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
( 386 ) قرآن : آل عمران ، 8 . ( 387 ) مغوى : گمراه و اغوا شده . گمراه سازنده ؛ كسى كه گمراه مىسازد و اغوا مىكند . ( لغت‌نامه ) ( 388 ) مهجور : جدا كرده شده ، دور افتاده ، متروك . ( فرهنگ معين ) ( 389 ) معذّب : عذاب داده ، در شكنجه كشيده شده . ( فرهنگ معين ) ( 390 ) خليفهء دور پرگار : مانند خليفهء خدا در دائرهء امكان ( يعنى عالم هستى ) مىگردى . ( 391 ) زخّار : پرآب و مواج . ( فرهنگ معين ) ( 392 ) يعقوب : اشاره به پسر اسحاق و مادرش دختر لوط بود ، يعقوب ( ع ) بر شريعت ابراهيم ( ع ) بود . ر . ك . قصص الانبياء ، قصهء سى و يكم ، ص 2 - 81 . ( 393 ) جرجيس : در روايات اسلامى نام يكى از انبياست . وى همان جرجس ( جرج ) قديس است كه طبق روايات گويند از امراى كاپادوكيه ( قبادوق ) بود و در زمان ديوكلسين ( ديوقليتيانوس ) امپراطور روم شهيد شد ( 303 ميلادى ) . ( فرهنگ معين ، اعلام ) ( 394 ) تبرا : دورى كردن ، بيزارى جستن ( فرهنگ معين ) ( 395 ) طور : طور سينا - كوه سينا : كوه معروفى در قسمت جنوبى شبه جزيرهء سينا ، كه امروز جبل موسى خوانده مىشود . « احكام عشره » بر همين كوه بر موسى نازل شد ، اگرچه در اين باب نظرات ديگر نيز هست ، و از جمله بعضى از محققين منكر اين مطلب‌اند ، و محل نزول احكام را كوه سربال مىدانند كه نزديك كوه طور قرار دارد . ر . ك . دائرة المعارف مصاحب ، زير واژهء طور سينا . ( 396 ) رهوار - راهوار : مركبى ( اسب ، استر و غيره ) كه خوش‌روش باشد يعنى خوب راه برود . ( 397 ) محمود : پسنديده . ( 398 ) دين مختار : اشاره به مضمون آيهء
« إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ »
( آل عمران ، 19 ) . ( 399 ) شاه كرّار - حيدر كرّار : لقب حضرت على بن ابى طالب ( ع ) . ( 400 ) سگسار : مانند سگ ، شبيه سگ . ( 401 ) ستّار : كسى كه پرده‌پوشى مىكند بر خطاها و عيوب ديگران . نامى از نام‌هاى بارىتعالى . نظامى در اين مورد مىگويد :
به ستارى كه ستر اوست پيشم * كه تا من زنده‌ام بر مهر خويشم .
( لغت‌نامه ) ( 402 ) مانند جوئى كه به دريا راه مىيابد ، تو نيز راهنمائى براى وصل به درياى حقيقت بجوى . ( 403 ) ديد آوردن : به ديد / پديد آوردن . ( 404 ) آن رهنما : منظور پيغمبر اكرم ( ص ) . ( 405 ) اشاره به حديث نبوى « الرفيق ثمّ الطريق » . ( 406 ) پرگار : فلك ، مدار گيتى ، جهان . ( فرهنگ معين ) ( 407 ) زنگار : زنگ فلزات خصوصا زنگ مس . ( 408 ) خمش : ( مخفف خاموش ) داشتن : خاموش گرديدن ، دم فرو بستن . ( اين تركيب در فرهنگ‌ها نيامده است . )