تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
خواهد گذشت و رمزى چند كه حضرت بارى ، تعالى و تقدس ، در شب معراج در گوش جان حضرت محمّد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، رسانيده ، ادا خواهد شد . و حديث اينست : « يا احمد ، محبّتى محبّة الفقراء . » گوش به نظم دار و مستمع و بىغرض باش و دل را به دوستى انبياء و اولياء مشغول گردان و نفس خود را در ميان مياور تا شعاع مهر الهى در دلت نزول فرمايد و پذيراى آن شوى ، كه در همه وقتت به كار آيد . و صلى اللّه على النبى الامى العربى ، محمّد و آله و سلم . قصيده :
درآ ، سائل ( 1432 ) ، به صلح و كينه بگذار * كه تا گويم حديث پرده و بار ؛
كه تا بينى رخ آزادگان تو ، * چو چالاكان درين وادى خونخوار .
كه تا رازى كه تو نشنيده باشى * به دل در ره دهى از بهر ديدار ؛
كه تا گردد دل و جانت سلامت ، * سلامت با ملامت گرددت يار .
كه حق مشتاق و يار دردمندانست . * خوشا آن دل كه يابد اين‌چنين يار !
« الَم » جاسوسِ يارِ مهربان دان ، * « الَم » خود يار دان ، اى يار بيكار .
« الَم » تو فاش بين اندر الِف لَام ، * كه تا هر دل نگردد زان خبردار .
الِف لَام ، اى پسر ، شرحِ « الَم » دان * كه چون گيسو برآشفته به رخسار .
الِف لَام ، اى طلبكار معانى ، * شده چون پرده بر دلهاى بيمار .
الف لامست و گر « طه » و « يس » ( 1433 ) * لِواى مصطفى دان تو به‌يك‌بار .
اگر نونست ور « طس » و « حم » * ز بهر فقرِ احمد گشته اظهار ؛
كه آن فقر و فنا خرگاهِ ( 1434 ) ذاتست ، * بقاى بيدلان زان شد پديدار .
دو چشمِ پى روانِ خاك بر سَر * بديدستند آن گيسوى چون مار ،
كه اين فقر و فنا از گيسوى اوست . * خوشا آن كس كه ديد اين بند و آن بار !
به دانائى بدان دام اوفتادند * رهيدند از خود و از كار و از بار .
صفاشان مصطفى در فقر خود ديد ، * نظر فرمودشان بىزورِ كردار .
پس آنگه با احد گفت احمدِ راد * كه مىبينم گروهِ مست و افگار ( 1435 )
كه در ميدان فقرم استوارند * بپوشان رويشان از چشم اغيار .
مده رهشان به تخت و جاه و اسپاه ( 1436 ) * نهانشان كن ، نهان در بحر دُربار .
خدا بىحرفشان در حرف پيچيد ، * چو نورِ مصطفى در جسم كُفّار .
نشانشان ، اى اخى ، زان‌رو نه پيداست * كه آن دم گشته‌اند از خويش بيزار .
دلِ صد پارهء پرخونِ خُرّم * بداند سِرّ نام و نامهء يار .
حديث و معنى « تحت قبابى » * بدان و بازگو اين حرف و اسرار .
كه يعنى پردهء بالا بلا دان * اگر هستى بلاجوى و بلاخوار .
بلا در چشمِ عريانِ خرابات * درآيد همچو گُل بىزحمتِ خار .
هر آن مردى كه بيند حسنِ تقوى * عيان بندد به روى خرقه زُنّار .