يا زَرَكى ( 1398 ) زن چو مخنّث به روى ، * يا زنكى شُو به طلبكارِ شُوى ( 1399 ) .
اى اخى ، زود باشد كه اين تخت و بخت برهم زده باشند و تو عارف شده باشى از دو رو ( 1400 ) قادر نباشى كه عدالت كنى و چارهات نباشد . تا حيات باقيست ، اگر شيخى ، با مريدان عدل كن و اگر از قاضيانى ، از عدل پرس و محكمه به عدل وامگذار ، و اگر سلطانى ، به عدل كوش ( 1401 ) و در بيابان حسرت سرگردان بگرد و بيدار شو ، و اگر نمىدانى ، بپرس از يارى كه بىغرض باشد ، كه از نفس مبارك بىطمع او از آن ورطه بهيكبار خلاص شوى . ابيات :
چو يأجوج و مأجوج ( 1402 ) تا چند ، چند * نشسته به دامان سدّ بلند ؟
تو اين سدّ هستى رها كن رها ، * كه باشد كه برهى ز جور و جفا .
اگر عدل اينست و اينست داد ، * بدينسان كسى خود به گيتى مباد !
مزن دَم ز عدل و مگو حرفِ راه ، * كزين عدل نتوان ترا گفت شاه .
دَرِ عدل بُگشا اگر سرورى ، * كه بىعدل جويد همى داورى .
شَهِ عادلان ( 1403 ) ، آن يل هوشمند * بهنگامِ رحلت چُنين داد پند .
كه جاى آر ( 1404 ) امر و ابا ( 1405 ) زيردست * مكُن جور و استم ( 1406 ) به هرجا كه هست .
به هرجا كه سلطان رساند قلم ، * به عدلش ببايد نمودن عَلَم ( 1407 ) .
ز هرجا كه سلطان ستاند زكات ، * در آن شىء ببايد فزودش حيات .
اگر شاه و ميرى و مولا و پير ، * تو اين نُصح بىغش ( 1408 ) بجان درپذير .
بدين بيت مىكن قياس ، اى سِتى ( 1409 ) * كه تا بازدانى كه از كيسِتى .
درين بيت مىكن قياسِ همه ، * كه درهم دريدم لباس همه .
ندارم مجالِ سخن ، اى عجوز ( 1410 ) ، * برو سير مىكن به شرح الكنوز .
جمالى ندارد سر گفتوگو ، * كه مشغولِ يارست و جام و سَبو . ] « 7 »
رسالة اخرى « 1 » رسالهء صد و سى و چهارم
تتمهء معنى « التعظيم لأمر اللّه و الشفقة على خلق اللّه » . « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . »
اى عزيز ، بدان كه انبياء ، صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين ، و سلاطين و امرا و سادات و علماء و مشايخ شكر حق ، سبحانه و تعالى ، شان مىبايد كرد ، به جهت آنكه عزّت بىسعى و كسب
هامش
( 7 ) پايان متن نسخهء مج 1 . در آخر ، كاتب نسخهء مج 1 چنين افزوده است : « تم هذه النسخة الشريفة الموسومة بمرآة الافراد المنسوبة الى العالم الرّبانى پير جمال الاردستانى قدّس سرّه العزيز . كتبه العبد الرّاجى ابن على على اشرف عفى عنها . »
( 1 ) از اين رساله تا پايان كتاب منحصرا از نسخهء اصل نقل مىشود .