مىشود ، به عالم گفتار مىآيد . غرض آنكه فرزند خواجه مظفر الدّين ( 1317 ) فرمود كه در آن كتابت ذكر احمدى ( 1318 ) و فرزند احمد ننوشته بودهايم . در سرّ كتاب تأمل كنند و حقيقت خود را در كتابت بطلبند ، كه بيشتر احوال اين فقير آنست كه مكتوب بىاسم مىنويسم . « الماضى لا يذكر . » بتجديد سلام بخوانند و احمد را به عوض اين فقير ببوسند و از خاطر خود بپرسند [ و ببينند كه هيچ ] « 2 » فراموشى هست يا نه . و اين [ جدائى ] « 3 » از بهر آنست كه محبّت استقامت بگيرد تا در حضور به اشتياق « 4 » افزايند و برودت در خود راه ندهند . آن بزرگ بزرگواران « 5 » كه كبراش ( 1319 ) گويند ، او نيز شكايتى چند دليرانه نوشته بود و فقير نيز تقصير نكردم و شكايتى چند كه هرگز در خيال نيامده بود كه به زبان آورم ، در مكتوب نوشتم . [ و ] « 1 » شرح اسرار كلّى در كتاب كشف الارواح ذكرش رفته ، مطالعه فرمايند . باقى احوال در حضور گفته شود « 6 » . و السلام .
رسالة اخرى رسالهء صد و ششم
« العبد يدبّر و اللّه يقدّر » ( 1320 ) . فرزندان سلام بخوانند . فرزند خواجه محمّد بىخبرانه اين سفرش در پيش آمد . ان شاء اللّه تعالى چنان باشد كه ناانصافان كه در بغداد در مقابل هم نشستهاند سرانجامى پيدا كنند و آن فرزندان « 7 » به حضور توانند كه با فرزند خواجه محمّد مراجعت كنند بجمع ، كه درين معامله بىآنكه تغييرى در روى زمين پيدا شود ، خوب نمىنمايد . ان شاء اللّه كه « 8 » به زودى نوعى شود كه خير جميع مسلمانان باشد . و السلام .
رسالة اخرى رسالهء صد و هفتم
وقت شريفست و بهغايت تند رفتار ( 1321 ) و بنىآدم بهغايت غافل از اوقات شريف .
ان شاء اللّه [ تعالى ] « 9 » كه بيدارى « 10 » پيدا شود « 11 » و بدانند كه مرگ در پى فرزند آدمست تا وا ويلا نبايد كردنت ( 1322 ) . بيت :
هرجا كه مَحبّتست امرست و ملال * تا لشكر هِجر نشكند جامِ وصال .
هامش
( 1 ) [ و ] از مج 1 .
( 2 ) « و ببينند كه هيچ » از مج 1 . در اصل : « و كه نبيند كه هست » .
( 3 ) [ جدائى ] از مج 1 . در اصل پاك شده .
( 4 ) در مج 1 : « با ميثاق » .
( 5 ) در مج 1 : « بزرگان » .
( 6 ) در مج 1 : « مىشود » .
( 7 ) در مج 1 : « عزيزان » .
( 8 ) « كه » در مج 1 نيست .
( 9 ) [ تعالى ] از مج 1 .
( 10 ) در اصل : « بيداريى » .
( 11 ) در مج 1 : « بيدارى ارزانى شود » .