شاه بلخى ( 1145 ) كه مُلكِ گِل بگذاشت * خوشطريق بلادِ دل [ برداشت ] « 23 » .
گِل بينداخت ، صاحبِ دل شد . * اى بسا اهلِ دل كه در گِل شد .
عَالمِ مال جُوى جاهپرست * چون جُعَل ( 1146 ) در ميان چاه درست .
نيكى نيكوانِ بىرَهدان ( 1147 ) ، * همچو سگشان برد سُوىِ كهدان .
اين حديثست ( 1148 ) فاش و بس مشهور * در حق اهل حُمق ( 1149 ) و هر مغرور .
كه خداوندِ پاكِ بىمانند * بنمايد به غافلانى چند
جَنّت و حوض ( 1150 ) و حور « 24 » و نور و قصور * تا ببيند آن حضور و سُرور .
بازگردند آن گروهء خجل ، * به سقرشان ( 1051 ) برد چو خر در گل .
( كه دل اندر فِداى گل كردند ، * خاك در چشمِهاى دل كردند .
واى بر كار و بار زرّاقان ( 1152 ) ! * دوزخست از براى آن عاقان .
خودستايان و خودفروشانند ، * دشمنِ جانِ دُردنوشانند .
طاعت بىنياز و ذكرِ زبان * همچو ايمانُ و فعلِ كافرِ دان .
كه خدا گفت نيست اين مقبول * [ در ] « 25 » كلام مجيد خود به رسول . ( 1153 )
اى جمالى ، چو نيست در دِهگوش ، * سنگ منداز در ميان وحوش .
اى عزيز ، غرض آنست كه درويشى نقل كرد كه در مسجد [ عتيق ] « 26 » شيراز ( 1154 ) رفتم . احمقى ديدم كه طرّه آويخته بود و آستين دراز كرده . گفتم : اينها اسرافست و خداى تعالى مسرفان را دوست نمىدارد . و قوله تعالى :
« وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ »
( 1155 ) . آن احمق جواب داد كه طرّه سنّتست كه بياويزند و آستين دراز هم سنّتست . آن درويش گفت : من جواب دادم آن احمق را كه حضرت سيّد ولد آدم ، محمّد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، به رسالت آمده بود و اهل عالم او را حقير مىديدند . به شكل « 27 » ايشان برآمد تا عالم را منوّر گرداند به نور اسلام و خلق را به اسلام دعوت كند و حق ، سبحانه و تعالى ، به دو فرمود كه
« قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ »
( 1156 ) . نه از براى آرايش خود خود را مىآراست ، آنچنانكه اهل مجلس در آن روز عزّت جامهء « 28 » آن مسافر داشتند . خلق نيز عزّت معجزات و ظهور حضرت خواجه را بديدند [ و ] « 29 » حقيقت آن حضرت را نديدند . از بهر آن بود كه در مكه با او خوارى مىكردند . چون به مدينه فرمود « 30 » و فتح مكه كرد ، آيت آمد كه
« قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ »
« فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ »
.
اى عزيز ، آن روز و امروز خلايق يك صفت دارد . زنهار كه چشم دل از اهل صورت مطلب . شرح اين معنى به تمامى در كتاب شرح الكنوز بطلب . و صلى اللّه على محمّد و آله و سلم « 31 » .
هامش
( 23 ) [ برداشت ] از مج 1 . در اصل نامشخص .
( 24 ) در مج 1 : « حور و حوض » .
( 25 ) [ در ] از مج 1 . در اصل نامشخص .
( 26 ) [ عتيق ] از مج 1 . در اصل : « عشق » .
( 27 ) در مج 1 : « به صورت » .
( 28 ) « جامه » در مج 1 نيست .
( 29 ) [ و ] از مج 1 .
( 30 ) در مج 1 : « به مدينه آمد » .
( 31 ) در مج 1 : « و صلى اللّه على خير خلقه محمد و آله و سلم » .