اى گرفتار ريش و طُرّه و فُش ، * اى چو خر مانده دائم [ اندر چُش ] « 16 » ( 1133 ) ،
جان من در لواى جانانست * نه چو سگ مبتلاى كهدانست .
اين طعام شما و خوان شما * بىشكى ( 1134 ) آمده به شأن شما .
اين طعام شما ز آبوگِلست ؛ * كى سزاوار خوان اهل دلست ؟
اين ز حيوان و خاك گشته جدا * مغز خر هيچ نيست لايق ما .
لايق آستين و طُرّه بود ، * شير خر در خُوراى كرّه بود .
باش تا صبح فتح گردد فاش * كه ببينى نجاستست « 17 » اين آش .
رزق من عشق و حُسن خوبانست * فارغ از سِركه با ( 1135 ) ى اين خوانست .
چون دريد آن غريب پردهء كار ، * كرد پرواز همچو دل بَرِ يار .
همچو صرّاف سكه بر زر زد ، * مجلس ابلهان به هم برزد .
رهروان ( 1136 ) در جهان چنين كردند ، * زان ( 1137 ) در اقليمِ عاشقان فردند .
رهروان هيچ خود نيارايند ، * گنج و [ زيور ] « 18 » به دزد ننمايند .
در خرابات روى بنمايند ، * تا در زرق و شيد نگشايند .
مِهر دلدار خوش نهان دارند ؛ * كى نظر سوى اين جهان دارند ؟
زاغ مفتون اين جهان شد * زانكه سرگينش ( 1138 ) رزق [ جان ] « 19 » باشد .
عاشقان بىنشان و بىنامند ، * گرچه چون باده فاش در جامند .
اهل حقّند و خوى حق دارند ، * نه چو تو « 20 » چشم بر ورق ( 1139 ) دارند .
از ازل تا ابد همىبينند ، * زان درين بيشه پست و مسكينند .
ناظر يار بلكه خود يارند ، * زانكه چون غنچه در بَرِ خارند .
نيست شو ، نيست ، تا ببينى يار ، * زانكه هستيست مانع ديدار .
تا تو باشى به قدر نيمپشيز * نشوى در ديار دوست عزيز .
نيستى [ تخت ] « 21 » و رخت ( 1140 ) مردانست ، * نيستى تختگاه يزدانست .
نيست را وصف نيست همچون ذات ، * عارفِ ذات نيست غير از مات ( 1141 ) .
ليك هر نيست نيست منزلِ ذات ، * نيستىاى كزو رسد آيات .
نيستىّ سگ و گداىِ درم * نشود [ محرم ] « 22 » درون حرم .
جانِ دارنده ( 1142 ) گر شود مسكين ، * زايد از وى چو بحر دُرّ ثمين ( 1143 ) .
يُوسُفى بايد ار فتد به چهى * كه شود ماهتاب يا كه شهى .
هستى عقل و علم و حكمت بِر ( 1144 ) * گر شود نيست آن ، بيابد سِر .
هامش
( 16 ) تصحيح قياسى . در اصل و مج 1 نامشخص .
( 17 ) در مج 1 : « بجاستست » .
( 18 ) [ زيور ] از مج 1 . در اصل : « ديو » .
( 19 ) [ جان ] از مج 1 . در اصل ناخوانا .
( 20 ) در اصل : « چون تو » .
( 21 ) [ تخت ] از مج 1 . در اصل : « بخت » .
( 22 ) [ محرم ] از مج 1 . در اصل : « محروم » .