تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥

رسالة اخرى رسالهء شصت و سوّم

« بسم اللّه الرّحمن الرّحيم « 1 » . »
« قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ »
( 1120 )
« فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ »
( 1121 ) . مثلى بشنو تا راه به حقيقت آيت برى و به صورت مشغول نشوى « 2 » . حكايت . روزى فاضلى كامل « 3 » به غربت افتاد و به شهرى رسيد و در آن شهر مجلسى آراسته بودند و دعوت خاص و عام كرده . آن شخص شنيد . خود را در آن مجلس انداخت . از راه رسيده بود گردآلود و برهنه و گرسنه . جبّارى فنون در خود مىديد ( 1122 ) و صورت ويران خود نمىديد . قدم نهاد و بر بالاى صف رفت . راهش ندادند كه در جائى بنشيند « 4 » . در درك ( 1123 ) دهليز بنشست . چون معرّف ( 1124 ) سفره برداشت ، استخوانى چند و بن كاسه‌اى چند جمع گردانيد و بدان مسافر فرستاد و آن مسافر گرسنه بود و عاقبت خود و غفلت اهل مجلس مىديد . تحمل كرد و هيچ نگفت و بيرون رفت . روز ديگر بزرگى اهل شهر را دعوت كرد . و « 5 » آن شخص شنيد . يكى از اهالى آن شهر را به دوست گرفت ( 1125 ) و به دو گفت [ كه ] « 6 » امروز دستارى بزرگ و جامه‌اى چند از صوف ( 1126 ) و امثال آن از براى من پيدا كن كه به عاريت بستانم و در ميان آن مجلس روم و خود را برايشان عرضه كنم . چنان كرد . چون مجلس جمعيت يافت ، مولانا خود را بياراسته بود ، در آن مجلس رفت . معرّف استقبال كرد و او را بر بالاى صف برد و بنشاند و سفره كشيدند ( 1127 ) . صاحب دعوت پيش مولانا به زانو درآمد و جام شربت به ادب پيش آن غريب داشت و خادمان صحنهاى ( 1128 ) مزعفر ( 1129 ) و [ حبشى ] « 7 » ( 1130 ) مقبول آوردند و اوّل پيش مولانا نهادند . مولانا شربت بستد و به دست خود [ نهاد ] « 8 » و طرّهء دراز آويخته بود . در آن كاسهء شربت نهاد و آستين « 9 » در كاسهء حبشى [ كرد ] « 10 » و گفت : اى آستين و طرّه ، بنوشيد كه خوش نعمتيست كه از بهر شما آورده‌اند . خلق فغان برآوردند كه او ديوانه است يا روستائى كه هرگز اين نعمتها نديده . مولانا جواب داد كه من ديوانه نيستم ، من آن شخصم كه دوش در آن مجلس سلام بر شما كردم و شما جواب سلامم نداديد . شرح ديگر [ در ] « 11 » مقالات او با اهل مجلس درين نظم گذشته . و السلام « 12 » . نظم :
گفت : اى احولانِ بىابصار ( 1131 ) ، * شاد از اسفار ( 1132 ) و خرّم از [ افسار ] « 13 » ،
آنچه من مىخورم [ ز ] « 14 » خوان حبيب * مىنپخت و نخورد « 15 » هيچ طبيب .
هامش
( 1 ) « بسم . . . الرحيم » در مج 1 نيست . ( 2 ) در مج 1 : « و مشغول به صورت نشوى » . ( 3 ) در مج 1 : « روزى كاملى » . ( 4 ) در اصل : « كه در جاى كه در جاى بنشيند » . ( 5 ) « و » در مج 1 نيست . ( 6 ) [ كه ] از مج 1 . ( 7 ) [ حبشى ] از مج 1 . در اصل : « حلشى » . ( 8 ) [ نهاد ] از مج 1 . ( 9 ) در اصل : « و آستين در كاسهء شربت نهاد » را تكرار نموده . ( 10 ) [ كرد ] از مج 1 . در اصل : « نهاد » . ( 11 ) [ در ] از مج 1 . ( 12 ) در مج 1 : « با اهل مجلس بنظم گفته شود » . ( 13 ) [ افسار ] از مج 1 . در اصل : « افشار » . ( 14 ) [ ز ] از مج 1 . در اصل : « و » . ( 15 ) در مج 1 : « نخور » .