تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
كند . حق ، تعالى ، در حال بشريّت پسر او جدا كرد « 16 » و روح روحانى در بدن آن پسر « 17 » ارزانى داشت . « المؤمنون كنفس واحدة » ( 979 ) اينجاست ، خواه نفس ابراهيم « 6 » گيرد خواه نفس اسحاق يا اسماعيل « 18 » ( 980 ) . انبياء در طريقت و حقيقت « 19 » سير داشتند و در احكام تمام نبودند ، چنان كه حضرت رحمة للعالمين كه از پيش خود و از پس خود مىديد و در زمان خود بر همه ناظر بود . و نفس منصور ( 981 ) [ حقيقت ] « 20 » محض فهم كرده بود « 21 » [ و ] « 22 » از بهر آن نفسش سگ مىنمود ( 982 ) . و خلايق را فهم صورت داده‌اند كه حق را در همه [ اشياء ] « 23 » نمىبينند و اگر اعتقاد دارند ، نمىتوانند كه با همه اشياء بگويند و بشنوند . چون منصور نسبت با حضرت سيّد العارفين ، محمّد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، بار امّت و مريد نمىكشيد ، جنسيّت صورت شرع نداشت و الّا شريعت او به طريقت و حقيقت پيوسته بود . و منصورصفتان به محمّدصفتان نرسند كه ملامت كشيدن از نادانان فضيلت بسيار دارد و با مسكينان در ساختن ( 983 ) كارى « 24 » بزرگست . او داند كه قدرت دارد و ضعيفانه زيست مىكند « 25 » و جور نادانان مىكشد « 26 » و صفت [ تحمل كردن ] « 27 » اهل قوّت حد و نهايت ندارد . و اهل معنى مخفى باشند ، هرچند كه پيدا باشند ، و الّا در آخرت پيدا شوند . و نمودار پيدا شدن شمّه‌اى بشنو تا اعتقاد كنى كه ثواب و عقاب حقست و به خوارى در عزيزان ننگرى . يوسف ( 984 ) ، عليه السلام ، چون به غربت افتاد ، او را چنانچه او بود نمىديدند و خوارش مىداشتند و خريد و فروخت مىكردند . حق ، تعالى ، خشم نمود بر مصريان و قحط و تنگى برايشان « 28 » گماشت تا چنان شد كه روى از مىديدند و حيات مىيافتند . و اگر در اوّل او را مىشناختندى ، حاجت به اين « 29 » عذاب نبودى ، و حال آنكه حيات صورت مىيافتند ، از بهر آنكه از دوستى نان او را مىديدند از غايب افلاس و ناتوانى . ديگر آنكه حضرت خواجه ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، چون در مكّه ظهور فرمود ، او را طفل ابو طالب مىگفتند ، بلكه ساحر و جادوش مىخواندند . چون بزرگى صورتش بديدند در روز فتح مكّه ، در حقّ مكيان اين آيت آمد كه
« قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ »
( 985 ) . اى اخى ، كار دانستن سخن اهل محبّت آسان [ مبين ] « 30 » و از سر خود برخيز و بزرگى منما بر هيچ آفريده ، كه ناگاه شير خفته باشد و تو پندارى كه هيچ نيست . و شناختن آدمى نه كارى خردست . و السلام « 31 » .
هامش
( 6 ) در مل و مج 2 : « ابراهيم » . ( 16 ) در مل : « بشريت اسحاق جدا كرد » . ( 17 ) در مل : « در بدن اسحاق » . ( 18 ) « يا اسماعيل » در مل نيست . ( 19 ) در مج 1 : « حقيقت و طريقت » . ( 20 ) [ حقيقت ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « حق است » . ( 21 ) « بود » در مج 1 نيست . ( 22 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست . ( 23 ) [ اشياء ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « آشنا » . ( 24 ) در مل : « كار » . ( 25 ) در مل : « كند » . ( 26 ) در مل : « بكشد » . ( 27 ) [ تحمل كردن ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « تجمل كردن » . ( 28 ) در مل و مج 2 : « بر آن قوم » . ( 29 ) در مل : « بدين » . ( 30 ) [ مبين ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 31 ) در مل : « و السلم » . در مج 2 : « و صلى اللّه على خير خلقه محمد و آله و سلم » .