تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
زيارت كعبه رفت و شرائط آن بجاى آورد و بازگشت و در راه كه باز مىآمد « 29 » ، به موضعى رسيد . غلام را بفرستاد به آن موضع و به آن غلام « 30 » گفت كه برو و « 31 » بگو كه شيخ حاجى نظام الدّين ( 908 ) مىگويد كه پاره‌اى كاه بدهيد « 32 » . غلام برفت و كاه بستد و بيامد . روزى « 33 » ديگر به صحرائى رسيد كه در آن صحرا « 34 » پاليز ( 909 ) بود « 35 » . حضرت شيخ « 36 » به غلام گفت « 37 » كه برو پيش « 38 » خواجهء ( 910 ) خربزه‌فروش و خربزه از براى « 39 » حاجيان طلب كن . غلام گفت : اى شيخ ، حجرا در آن منزل به كاه بفروختى . دگر هست « 40 » كه به خربزه بفروشى ؟ شيخ غمگين شد . اكنون فى الحقيقة قومى كه پرتو نور حق در عالم « 41 » صورت بديدند كه آن نور شريعتست ، آن را « 42 » دليل صورت كردند و با قبول عوام كه كاهست قانع شدند و به حلاوت معنى نرسيدند ، از جهت آنكه
« وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ »
به زبان مىخوانند . قطعه :
آنكه در كعبهء مقصود به شه باز رسيد * كاه‌برگى « 43 » ( 911 ) نخرد هر « 44 » دو جهان همچو اياز ( 912 ) .
هر كرا بار بود در حرم دوست دمى * به فنا دل ننهد گرچه بود در شيراز .
بىغرض نيست چو شيراز در اقليم جهان * ليك بىدوست دهانيست كه باشد بىراز .
گنگ و كور [ و كر ] « 45 » اگر مُلك « 46 » سليمانش هست * چاره‌اش نيست بر آن تخت بجز ذكر و نماز .
نرگس مست طلب ، خواجه ، كه تا مست شوى ، * كه جمالى شد از آن نرگس فتان غمّاز .
مقصود آنكه اين فقير با درويشان به خاك‌نشينان ( 913 ) عراق كه رسيدند ، نگذشتند و كوچ ( 914 ) اين فقير هنوز در اصفهان ساكنست و خاطر به جانب آن فرزند و ياران و دوستان متعلقست ، به غايتى كه اين فقير با درويشان طواف ولايت اردستان و پيرامن آن ديار كردند و « 47 » خاطر در آن ملك انس نگرفت و جماعتى كه دعوى عشق و عاشقى مىكردند ، چون به رؤيت رسيدند ، فسرده شدند و اين را شرح بسيار مىبايد كه چرا در غيب مايل و جوياست و در حضور فسرده و دل مرده . خاطر مبارك بازدهند تا شمّه‌اى گفته شود « 48 » . سنت الهيست كه اول مطلوب طلب طالب مىكند . اين قدر كه محبّت در طالب پيدا شد ، بعد از آن كوشش طالب مىبايد . مثال آنكه شخصى فرزندى يا غلامى در پيش « 49 » كسى بسپارد . اگر آن فرزند يا غلام « 50 » در آن مقام خشنودش دارند ، چون خواجه بازآيد ، آن غلام شكر و سپاس گويد و آن معتمد خائف نباشد . پس خواجه « 51 » [ را ] « 52 » عنايت و
هامش
( 29 ) « كه باز مىآمد » در مج 2 نيست . در مل : « در راه كه مىآمد » . ( 30 ) در مل و مج 2 : « در آن موضع و با غلام » . ( 31 ) « و » در مل نيست . ( 32 ) در مل : « بده » . ( 33 ) در مج 1 : « روز » . ( 34 ) « در آن صحرا » در مل و مج 2 نيست . ( 35 ) در مل : « پاليز گشته بود » . ( 36 ) « حضرت شيخ » در مج 1 نيست . ( 37 ) در مج 1 : « غلام را گفت » . ( 38 ) در مل : « به پيش » . ( 39 ) در مج 1 : « بجهة » . ( 40 ) در مج 1 : « ديگر هست » . ( 41 ) در مل : « بعالم » . ( 42 ) « آن را » در مل نيست . ( 43 ) در مج 1 : « برگ كاهى » . ( 44 ) در مل : « اين » . ( 45 ) [ و كر ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 46 ) در مل : « تخت » . ( 47 ) « و » در مل نيست . ( 48 ) در مل : « شو » . ( 49 ) در مج 1 : « نزد » . ( 50 ) « يا غلام » در مل نيست . ( 51 ) « پس خواجه » در مل نيست . ( 52 ) [ را ] از مج 1 و مج 2 .
مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 193 | پير جمال الدين محمد اردستانى / حسين انيسى پور