مىكند و اگر چشم در احوال دارد ، به عبارت مشغول نشود [ و ] « 5 » معنى
« وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ »
درين باب گفته خواهد شد . [ دل ] « 8 » حاضر دارد « 9 » كه آن چيز كه در نيمشب در عالم غيب بدان تكرار مىرود « 10 » ، چون به زبان مىآورم ، نه آنست و چون با ديگرى بيان مىكنم ، نه آنست كه در زبان خود داشتم و چون به كتابت مشغول مىشوم ، به عالم صورت مىپيوندد و آن نطفهاى كه در حرم عشق پردهنشينست ( 901 ) ، چون رسول آن « 11 » كه عقلست در ميان آمد ، آن جوهر به ذات خود بازگرديد و صفات آن بماند . ساعتى خاطر « 12 » مبارك بازدهند كه در معنى
« وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ »
سخنى چند گفته شود تا
« فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً »
صورت بندد . روزى كه اين فقير را اشارت نمودند كه مراجعت مىبايد كرد به جانب « 13 » عراق ، اتفاق چنان افتاد كه بر سر مزار بزرگوار مشهد الاخيار ( 902 ) امير على حمزه ( 903 ) ، قدس سرّه ، لحظهاى توقف شده بود تا از عالم غيب چه ندا آيد . خادمهء آن موضع در گذار [ آمد ] « 14 » . سؤال از [ اسم ] « 15 » او رفت « 16 » . گفت وفا نام دارم .
آن عزيزان كه حاضر بودند بجمع ( 904 ) موافقت اين فقير نمودند و محزون و مجروح شدند . اگر « 17 » خواهم كه اسامى آن دوستان به قلم « 18 » آورم غيرت عشق نگذارد كه پردهها دريده مىشود . القصه تا امروز در عهد و وفا سخن مىرود و اگر در كتابت [ آورم ] « 19 » ، چنان خواهد بود كه قطرهاى از درياى متقدّمان ( 905 ) . پس اينجاست كه
« يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ »
درين حال محالست . ايمان به شهود مستقيمست و استقامت در حضورست و هركه در حضور نباشد ، چون مستقيم باشد ؟ اين مقام باشد
« يُوفُونَ بِالنَّذْرِ »
( 906 ) كه وفا به نذر فهم و عقل راه بمعنى آن « 20 » نتواند برد . مقصود آنكه دو حاكم در شهرى امكان نباشد و اگر [ در ] « 21 » خاطر بعضى از جماعت آن شهر درآيد كه بر خلاف جماعت ديگر باشند ، از هر دو جانب از مفلحان ( 907 ) [ نباشد ] « 22 » . يعنى اهل وفا كسيست كه يك جهت باشد .
[ و ] « 23 » هيچ تقصير در حق آن فرزند نشد و آن فرزند را نيز « 24 » گناهى نيست در مفارقت جانبين .
[ و ] « 25 » حال آنكه عشق سركشست و به عالم ظهور كه مىآيد ، به مثال آتشست و آتش بىباكست « 26 » و خاصيت آتش بسيارست . يكى آنست كه خام را پخته مىگرداند « 27 » اگر در حضور عاشق عارف باشد ، چرا كه بسيار باشد كه دانا « 28 » در ميان نباشد ، طعام خام بماند و آتش بميرد به جوش خود .
پس در هيچ مقام بىمربّى و بىهادى نتوان به مراد رسيد و آن قوم كه ذكر و تسبيح و صومعه شعار خود كردهاند ، به اقوال و اذكار مشغولند ، ازين جهت به احوال نمىرسند . مثال آنكه شخصى به
هامش
( 5 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 8 ) [ دل ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 9 ) در مج 1 : « حاضردار » .
( 10 ) در مل : « مىشود » .
( 11 ) « آن » در مج 1 نيست .
( 12 ) در اصل : « كه خاطر » .
( 13 ) در اصل : « و بجانب » .
( 14 ) [ آمد ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 15 ) [ اسم ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « اثم » .
( 16 ) در مل : « اسم شد » .
( 17 ) در اصل ، مج 2 و مل : « و اگر » .
( 18 ) در مل و مج 2 : « در قلم » .
( 19 ) [ آورم ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « آوريم » .
( 20 ) در مل : « بدين معنى » .
( 21 ) [ در ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 22 ) [ نباشند ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « نباشد » .
( 23 ) [ و ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 24 ) « نيز » در مج 1 نيست .
( 25 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 26 ) در مل : « و آتش را باك نيست » .
( 27 ) در مج 1 و مل : « مىكند » .
( 28 ) در مل و مج 2 : « معلم » .