چنان كه سلاطين صورت راست و اهالى بىمعنى و مشايخ جاهل و علماى غافل ، و اين نيز بىمشقت نيست ، هر چند كه عاقبت پشيمانى دارد .
اى دوست ، تأويل
« يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ »
و
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ »
بدين زندگى بعد از مردگى وقتى فهم كند « 43 » شخص كه چند روزى در كوى بادهنوشان عشق [ چون خاك راه ] « 44 » گرديده باشد و به ديدهء نمناك دردمند منتظر به نظر دوست در آن خاك غلطيده و آسمان و زمين وجود خود « 45 » را درنورديده « 46 » باشد « 47 » كه
« يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ
« 48 » » ( 878 ) و از « 49 » جام ساقى ايام ( 879 ) حيات يافته باشد و از نظر ايشان باخبر « 50 » افتد ( 880 ) و چنان كه در اول گفتم « 51 » ، از آن مجلس به در افتد و باز به ظهور پيوندد و برقرار سابق باشد به عالمى دگر و خود را دگرگون بيند و خود را نشناسد و همه دوست بيند .
اى اخى ، زنهار و صد هزار بار زنهار كه فرصت از دست « 52 » مده و گوش به نادانان و جاهلان مكن كه هر كه نظر « 53 » درويشان برو نيفتاده است و به نظر « 54 » ايشان استقامت نيافته است ، اگر كتاب اولين و آخرين خوانده باشد و طاعت كرّوبيان ( 881 ) و تمامى ملكوت ( 882 ) بجاى آورده باشد ، چون تربيت پير « 55 » نيافته است ، هنوز در عدمست و چنان كه در زمستان ميوه در درخت پنهانست ، [ نيكى و بدى او پنهانست ] « 56 » . چون به صحبت درويشان رسد ، پيدا شود كه كافرست يا مسلمان ، غايبست يا حاضر . اگر نام درويشان يا صحبت ايشان « 57 » برو روشن شود ، چون مس و كيميا باشد . اگر بربايد و صلاح يابد و مكروه نگردد و قلب نگردد ( 883 ) و انكار پيدا نكند ( 884 ) ، زهى دولت ، و اگر بر خلاف اين باشد ، [ « جزاءهم فى النّار خالدين فيها ابدا » ] « 58 » ( 885 ) . زنهار با احمقان منشين ، يعنى قومى كه مرشد راه نديده باشند و ارشاد كنند ايشانند كه بىخبرند از حيات جاويد . اين نظم را بخوان و نيك تأمل كن . بيت :
خيز ، اى پسر ، خيز ، اى پسر وز [ خويشتن ] « 59 » بيزار شو ، * رسوا شو اندر عاشقى ، وز عشق برخوردار شو .
تمامى « 60 » اين قصيده از پيش رفت « 61 » ( 886 ) . كشف اين مبهمات « 62 » و علم اين مقامات در حضور [ و ] « 63 » صحبت توان حاصل كرد « 64 » . ان شاء اللّه ميسّر شود . تأويل
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ
هامش
( 43 ) در اصل : « وقتى كه فهم كند » .
( 44 ) [ چون خاك راه ] از مل و مج 2 .
( 45 ) « خود » در مل نيست .
( 46 ) در اصل : « خود را در نور چون خاك راه ديده » .
( 47 ) در مج 1 : « بادهنوشان عشق گرديده چون خاك راه باشد » .
( 48 ) در مج 2 : « للكتاب » .
( 49 ) در مج 1 و مج 2 : « از » . در مل : « و در » .
( 50 ) در مل : « بخبر » .
( 51 ) در مل و مج 2 : « گفتيم » .
( 52 ) در مج 1 : « از دست » تكرار شده .
( 53 ) در اصل : « در نظر » .
( 54 ) در مل : « بر نظر » .
( 55 ) در اصل : « به پير » .
( 56 ) [ نيكى و بدى او پنهانست ] از مل ، مج 1 و مج 2 .
( 57 ) در مل : « درويشان » .
( 58 ) [ جزاءهم . . . ابدا ] از مل . در اصل ، مج 1 و مج 2 :« فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها ».
( 59 ) [ خويشتن ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « خويش » .
( 60 ) در مل و مج 2 : « تمه » .
( 61 ) در مل : « دگر رفته و » .
در مج 2 : « از پيش در رساله گذشته طلب نمايند » .
( 62 ) در مج 1 . « مهمّات » .
( 63 ) [ و ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 64 ) در مل و مج 2 : « حاصل توان كرد » .