تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧

رسالة اخرى « 1 » رسالهء سى و سوّم

« بسم اللّه الرّحمن الرّحيم » .
« يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ »
( 864 ) و
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ »
. سپاس خداى را كه افسردگان مهجور چون نور محبّت بر دل ايشان تابد و نظر عشق در عقب آن نور به مثال آتش بىمحابا درآيد و آن نور را محو گرداند و سالك درين مقام سرگردان بماند ، در آن حال « 2 » حرارت عشق درو استقامت يابد و منزل كند در جان اين « 3 » عاشق تا [ تن ] « 4 » [ و ] « 5 » نفس و عقل و دل يكرنگ گردد و هواى گوناگون نيست « 6 » و فنا گرداند به هدايت تربيت نور محبّت كه اوّل لمعه زده باشد و در آن مقام صبورى پيشهء خود كرده باشد . بعد از آن ، بليّت عشق كه خدائى « 7 » مىنمايد ، به تحمل صبر پيش آيد . قوله تعالى :
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ »
« 8 » . ( 865 ) [ اصبروا « 9 » بالجسد و اصبر « 10 » بالقلب ( 866 ) ، به شرط آنكه از جاى خود ] « 11 » تردّد ننمايد تا نور محبّت و آتش عشق دليل سالك شود تا به جمال عشق به وجه نقد يعنى به ديدار معشوق رسد « 12 » تا افسردگى و بيگانگى رفع شود و شهادت يابد بلكه مشهود شود و خيمهء وجود
« وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها »
در سراپردهء جان سالك زنند « 13 » و سلطان روز
« يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ »
به نظر آفتاب عشق ، [ شب او ] « 14 » چون روز عيد صائمان ( 867 ) منظور « 15 » گرداند . شب او روز گردد و روز او شمع شب‌افروز گردد و اين ذوق وقتى بر تو روشن شود كه اين روز و شب بر تو پوشيده نباشد . حاليا امروز از سر جان برخيز ( 868 ) و معشوق خود را خدمتكارى كن و از مشقّت و محنت سر مپيچ و بر معشوق « 16 » ديگران سجده مكن و پشت بر آب روان و بر باد هوا مينداز و خود به خود مشغول شو . مثلى بشنو ، باشد كه فهم آيت « 17 »
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ »
در تو پديد آيد و زنده شوى . حكايت ( 869 ) : مولانا جلال الدين رومى مىفرمايد در مثنوى معنوى كه شخصى بود كه مدّتى مديد گنج رايگان از حضرت پروردگار طلب مىكرد و جدّ تمام مىنمود و زارى و خوارى در دل خود راه داده بود . تا شبى به خواب ديد كه او را گفتند كه پاى فلان درخت رو و كمانى و تيرى چند بردار و در پاى آن درخت بايست و تير بينداز . هرجا كه [ تير ] « 18 » بر زمين افتد گنجست . اى اخى ، تأويل اين نكته بشنو . آن كس كه آن شخص را در خواب آگاه كرد عمل آن شخص بود كه از جاى خود نگرديد ( 870 ) و متردّد ( 871 ) نشد و چون آن نور محبّت كه در اوّل
هامش
( 1 ) « رسالة اخرى » در مج 2 نيست . در مل : « رساله » . ( 2 ) در مل : « بعد از آن » . ( 3 ) « اين » در مل نيست . ( 4 ) [ تن ] از مل . در اصل ، مج 1 و مج 2 نيست . ( 5 ) [ و ] اضافهء قياسى . ( 6 ) « نيست » در مل نيست . ( 7 ) در مج 1 و مج 2 : « جدائى » . ( 8 ) « و صابروا . . . تفلحون » در اصل نيست . ( 9 ) در مج 1 : « اصبر » . ( 10 ) در مج 1 : « اصبر » . در مل و مج 2 : « و انظروا » . ( 11 ) [ اصبر . . . جاى خود ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 12 ) در مج 1 : « برسد » . ( 13 ) در مل : « زند » . ( 14 ) [ شب او ] از مل و مج 2 . در اصل و مج 1 نيست . ( 15 ) در مل : « منتظر » . ( 16 ) در مج 1 : « معشوقان » . ( 17 ) در مل : « اين آيت » . ( 18 ) [ تير ] از مج 2 و مل .