رساله شرح كرده شد « 19 » كه « 20 » در آتش عشق محو شد ، درين مقام مصوّر شد و مشكل گشت و ديدار خود به خود نمود . به تحمل صبر كه كرده بود در انتظار گنج ، اخبار برو روشن شد و هنوز از آن « 21 » گنج محروم بود . و اگر شرح تأويل اين درخت كنم ، كتابى « 22 » مطوّل بايد . اگر خواهى كه مقصود كلّى بر تو كشف شود ، يك ساعت از صحبت درويشان غايب « 23 » مشو و از سر فكر خود بگذر تا اين در بىكليد بر تو گشاده شود . بارى ، مدتى آن شخص تير بينداخت و مقصود او حاصل نمىشد . ناگاه خبر اين درويش و گنجنامه به نزد پادشاه آن شهر بازگفتند . سلطان بفرستاد و گنجنامه ازو بستد و باريكاندازان ( 872 ) و مفردان ( 873 ) ايّام را ترتيب كرد و بداشت ( 874 ) ايشان را در پاى آن « 24 » درخت تا به هر جانب آن درخت تير انداختند و گنج پيدا نشد .
اى اخى ، شمهاى تأويل اين حكايت بشنو . باريكاندازان و مفردان آن قومند كه بىپير و مرشد ايّام طاعت و عبادت و صلاحيت ( 875 ) بجاى آرند « 25 » و بر ايشان گنج « كنت كنزا مخفيّا » ( 876 ) روشن نمىشود كه پروردهء ناز و نعمتند « 26 » و پشت بر بزرگوارى اعمال خود [ و پدران خود ] « 27 » و اسم و رسم خود باز زدهاند و خود را مقبول و معمور مىدانند [ و ] « 28 » سرگردانى بىحاصل مىكشند .
اى اخى ، [ اين كار ] « 29 » بينوايانست و افعال يتيمان بىسامانست . [ اين كار ] « 30 » راندگان اهل صورتست . چنان كه آن « 21 » سلطان از آن « 31 » تخييلات « 32 » و گنج نيافتن « 33 » ملول شد ، گنجنامه را به پيش آن مفلس انداخت كه خواب ديده بود كه حقّ او بود . و اين نيز شرح بسيار مىخواهد ؛ در صحبت و حضور گفته شود . آن شخص چون گنجنامه [ باز ] « 34 » به دستش آمد ، بعد از انتظار بسيار ، ديگر بار به خواب ديد كه به دو گفتند كه تير در كمان نه و فروگذار . آنجا كه درافتد گنج باشد « 35 » .
چنان كرد . تير درافتاد [ و ] « 36 » در پيش پاى خودش در زمين محكم شد . آن درويش آن تير از زمين بركشيد . [ سوراخى ] « 37 » پيدا شد و راه گنج برو گشاده گشت « 38 » .
اى عزيز « 39 » ، تو مگو كه گنج در آن مقام نهاده بود . آن گنج به تردّد و مشقّت و انتظار بسيار و طعنهء خلق و جدّ تمام كه آن فقير داشت زادهء اعمال آن فقير بود و اگر چنان نبودى ، در اوّل او را نمودندى ( 877 ) آنچه در آخر كار به دو نمودند . تو مىخواهى كه حكومت كنى و خداوندى بر خلق خدا نمائى و مراد در عاقبت « 40 » خواهى . اين باشد ، شود « 41 » و الّا « 42 » ريشخندى باشد در ملك فنا ،
هامش
( 19 ) در مج 1 : « كرد شد » . در مل : « شد » .
( 20 ) در مل : « و » .
( 21 ) « آن » در مل نيست .
( 22 ) در مل :
« كتاب » .
( 23 ) در مل : « خالى » .
( 24 ) « آن » در مل نيست .
( 25 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « مىآرند » .
( 26 ) در مل : « نعمند » .
( 27 ) [ و پدران خود ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 28 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 29 ) [ اين كار ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 30 ) [ اين كار ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « كا » .
( 31 ) در مل : « ازين » .
( 32 ) در مل : « تخيلات » .
( 33 ) در مل : « كه گنج نيافت » .
( 34 ) [ باز ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 35 ) « آنجا . . . باشد » در مل نيست .
( 36 ) [ و ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 37 ) [ سوراخى ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « سوراخ » .
( 38 ) در مل : « شد » .
( 39 ) در مج 1 :
« اى اخى » .
( 40 ) در مل : « مراد عاقبت » .
( 41 ) در اصل ، مج 2 و مل : « اين باشد و شود » .
( 42 ) در مل : « الا » .